•لونـا•|Luna
–
_ده سال با محمد زندگی ڪردم
هیچوقت یاد ندارم بۍ وضو باشہ
غیر ممڪن بود یه شب نماز شبݜ ترڪ بشہ
به نماز اول وقت فوق العاده اهمیت مۍ داد
مسافرت ڬِ می رفتیم تا صدایۍاذان رو
می شنید ، توی بیابون هم بود می ایستاد
بارها بهش می گفتم ، مقصد ڪ نزدیڪه ،
نمازتون رو شڪسته نخونین
بذارین برسیم خونه ، نمازتون رو
کامل و با خیال راحت بخونین
محمد مۍ گفت: شاید توی همین
راه کـوتاه عمرمون تموم شد و به خونـه نرسیدیم
الان می خونم تا تکلیفم رو انجام داده باشم
اگه رسیدیم خونه ، کامل هم می خۅنم ...