بالاخره یکیو پیدا میکنی که میبینی نصف خونِ اون تو رگاته، نصف مغزِ اون تو سرته، نصفِ قلب اون تو قلبته، نصف زمان تو با اونه، و میبینی که نصف از تو تو وجود یه نفر دیگس،اونوقت میفهمی که زندگی ارزش ادامه دادن داره.
- كاش بدانى
درست در همين دقيقهها ،
براىِ چند لحظه با تو تَنهابودن
حاضرم چه چيزهايى را از دست بدهم ..
#ناظمحكمت
« شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »
شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟
شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟
شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟
که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه ی او ؟
به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی
شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟
گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟
که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوی
که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی
گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوی
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی
شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پیر
: « همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند
همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی
که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ
نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد
نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد »
یهوییبِهخودتمیایومیبینییکیهست
کِهبابقیهفرقمیکنه ؛
ازدوراحساسشمیکنی ،
وقتینیستناراحتی ،
وقتايیهمکِههستانگاردنیاروبهت
میدن !
مهمبودَنِشه ،
فقطبودَنِش . .
واینقشنگترینحسدنیاست .
اصلایعنیخودِخودِزندگی . !
ناگهان آیینه حیران شد ، گمان کردم تویی ؛
ماه پشتِ ابر پنهان شد ، گمان کردم تویی .