یه حسی دارم مثه ساییده شدن زانو رو فرش،
یا کشیده شدن کف دست رو آسفالت،
شایدم بریدن پوست با کاغذ،
عمیق نیس ولی داره کلافم میکنه...
شبها كه دلتنگت ميشوم
از اين شانه به آن شانه، فقط غَلت ميزنم؛
مثلِ يك ماهىِ جدا شده از دريا
بايد ببينى جان دادنم را!
نزار قبانی یه جا میگه :
عقل ، عقلِ من است و فکر تویی
قلب ، قلبِ من است و نبض تویی🌱
تو این قلبو گرفتی و انداختیش تو سیاهچاله چشمای قهوهایت. قلب من دیگه دست من نیست، قلب من دیگه تا آخر عمرم گیر کرده تو چشمای قشنگت.👀🫀