- دختره گوشهی دفترش نوشته بود :
به وقتِ اولین روز از تابستانِ بدونِ تو . .
کاملا فراموش شدهای و در خاطرم نیستی ؛
فقط امروز اتفاقی مداد رنگی دیدم ! و به یاد آوردم ،
‹ چقدر آبی دوست داشتی :)!💙'🐬 ›
کسی نمیدونه من امروز چند بار فرو ریختم، چقد دلمبیشتر واست تنگ شد،چقد قلبم دردگرفت؛فقط ازدیدن کسی که پیراهنش شبیه تو بود!💔:)
من تو را
به جان میخوانمت ؛
به عشق میدانمت ؛
به غزل میسُرایمت ؛
به دل مینشانمت ؛
و به ماه میپندارمت ؛
آری من تو را دوستت دارم !(: