من مثل چاییام. معمولی و ساده اما دلگرمکننده. هروقت خسته بودی، هروقت تنها بودی بیا:)!
و دنیای من؛ تنھا جاییست ك به چشم هایِ تو احتیاج دارد برای زیستن؛ نفس کشیدن و حتی زندگی کردن : )!🫀🤍
داشتیم قدم میزدیم ،
دست همو گرفته بودیم و از روزایِ اول میگفتیم !
یهو سکوت کردم ، وایساد رو به روم و گفت :
- چی شد یدفعه؟
گفتم ؛ هیچی هیچی . .
معلوم بود باور نکرده ، ولی دستمو دوباره گرفت و اینبار تو سکوتِ کامل راه میرفتیم .
طاقت نیاورد میدونستم نمیتونه ناراحتی من رو تحمل کنه . همیشه میگفت اگه یه خم به ابروت بیاد من میمیرم !
گفت :
- یا میگی چیشده یا باید بگی ! راه دیگهای نداری .
گفتم ؛ اصرار نکن فعلا ، بعدا میگم .
گفت :
- خواهش میکنم . میدونی که من تحملِ دیدن غصه تو ندارم ، میدونی که با اخمت دق مرگ میشم ! میدونی دیگه نه؟! چه برسه به اینکه ناراحت باشی .
بگو ببینم من کاری کردم ؟ ناراحتت کردم حرفی زدم؟
لبام تکون خوردن نمیدونستم چی بگم ، اما انگار دید و منتظر بود ، اینبار شروع کردم ؛
+ راستشو بخوای من هنوز درگیرِ گذشتم ، درگیر انتخاباتم ، اشتباهاتم ، کارهام ووو
گفت:
- تا کی میخوای خودتو درگیر گذشته کنی؟
«گذشته» اسمش روشه دیگه تموم شده ، درک نمیکنم مشکل چیه؟
میدونم داری فلسفه میچینی که حرف اصلیت رو بزنی!
اما لازم نیست ، درست بگو ببینم چی شده؟
صدام بغض داشت مردمک چشمام میلرزید ، فکرش هم داغونم میکرد ، گفتم ؛
+ میشه هیچوقت تنهام نزاری؟
این همه ضعف نباید متعلق به من باشه ، اما حقیقت اینه ، همیشه همین بوده !
پیش کسی که دوسش داری ضعیف ترین ورژن خودت میشی .
ادامه دادم ؛
+ من خستم! خسته از رفتنا و اومدنا ،تنها گذاشتنا ، توهم اگه قراره بری برو زودتر! من حوصله دوباره بلند شدن رو ندارم . اگه بگی میمونم و بعد بزنی زیرش منو دیگه هیچی بلند نمیکنه . .
بغضم ترکید و بغلم کرد ، گفت :
- نه من تا ته تهش باهاتم! تو بگو تهش کجاست تا همونجا کنارتم . .
دقیقا چند وقت بعد این مکالمه گذاشت رفت!
و من بعد اون هم بارها زمین خوردم و بلند شدم!
خواستم بگم ؛
< شما بدونِ هیچ آدمی نخواهید مرد ، اما ردِ اون زخم تا ابد روتون میمونه ، پس حواستون باشه الان دارید چکار میکنید ، و چه زخمی در اینده براتون میمونه . .📸'🖤(: ! >
#سیدنگارامیرحسینی