گفت : بین مرگ و زندگی یه کتابخونهست . توی اون کتابخونه هم قفسههای کتاب تا ابد ادامه دارن . هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگیهایی رو بهت میده که میتونستی تجربهشون کنی . تا ببینی اگه انتخاب دیگهای کرده بودی ، چی میشد … اگه شانس این رو داشتی که حسرت هات رو ازبین ببری ، کاری متفاوت از اونچه کردهی، انجام میدادی ؟
یکنفرباصدایبلندموسیقیگوشمیکند؛
یکنفرمدامسیگارمیکشد؛
زنیهنگاماشپزیترانهایغمگینرازمزمهمیکند؛
دختریبهبهانهیفیلماشکمیریزد؛
پسرینیمهشبدرخیابانپرسهمیزند؛
چیزینیستفقط،
همهدلتنگند…
چه بخای چه نخای ، این کسی که اینروزها درونِ
من است، فقط برایِ تو زنده مانده است .
نمیدونم چجوری و کجا!
ولی دیدم یهو گرفتار شدم؛
گرفتار چشمایی ك تا بحال ندیده بودمشون؛
گرفتار صدایی ك تاحالا نشنیده بودم!
گرفتار چهره ای ك ندیده بودم.
گرفتار آدمی ك چشمم از دیدنش محروم بود!
خیلی زود گرفتارت شدم؛خیلی زود !'( :