رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟
گفت: بفروشم کـه چی؟
تا دیروز میفروختم کـه با پولش آبجی مو ببرم پزشک، دیشب حالش بد شد و مرد.
با گریه گفت: تـو میخواستی گل بخری؟
گفتم: بخرم کـه چی؟
تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…!
اشکاشو کـه پاک کرد، یه گـل بهم داد گفت: بگیر باید از نو شروع کرد.
تـو بدون عشقت…
مـن بدون خواهرم…“
باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟
باز می خندم که :" خـــــیلی " گرچه می دانی که نیست !
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست..
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست !
وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم: نرو.!
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست..!
رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است..
باور اینکه نباشی،کار آسانی که نیست!
" بیتا امیری نژاد "