eitaa logo
کانال خبر و تحلیل
656 دنبال‌کننده
19.5هزار عکس
21.9هزار ویدیو
171 فایل
شهید حاج قاسم سلیمانی: «والله والله والله از مهمترین شئون عاقبت بخیری رابطه قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی(رهبر معظم انقلاب)است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد. در قیامت خواهیم دید مهمترین محور محاسبه این است.»
مشاهده در ایتا
دانلود
ای که ما را می‌هراسانی، نمیدانی مگر ‏نیست خاک کشوری از خاک ایران سرخ تر ...... .....
فرق بسیار است بین ماندگان و رفتگان ‏هیچ خونی نیست از خون شـهیدان سرخ تر ‏گاه باید با اشاره از مصیبت حرف زد ‏شد زمینِ شهر از قالیِ کرمان سرخ تر ..... .....
⭕️چند توییت پیرامون حادثه تروریستی اطراف مزار شهیدان سلیمانی 👤جمشیدی،معاون امور سیاسی دفتر رئیس‌جمهور 👤حسام‌الدین آشنا،مشاور روحانی رئیس‌جمهور سابق 👤مهدی محمدي ،مشاور رئیس مجلس در امور راهبردی 👤جلیل محبی،دبیر سابق ستاد امر به معروف 👤صادق زیباکلام،اصلاح طلب ...... .....
روایت از کرمان؛ روایت از یک شهر مقاوم؛ دکتر می‌گفت یک ترکش توی زانو داشت، یکی توی گردن. ازش پرسیدم درد داری؟ گفت الان نه! با خانواده آمده بود‌ برای مراسم سالگرد سردار. با همسر، پدر، مادر و عمه‌اش. خودش اینجا بود و مادرش در بیمارستانی دیگر. یک ترکش هم در زانوی مادر جا خوش کرده بود. می‌گفت این جانبازی نشانه‌ی قبولی زیارتش است‌. محکم حرف می‌زد مرضیه‌خانم؛ زنِ ۲۴ ساله‌ی ایرانی ... ..... .....
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گلزار شهدا، مزار حاج قاسم امشب مردم به این سادگی حاج قاسم و آرمان‌هایش را رها نمی‌کنند
سلام بعد از طوفان الاقصی هجوم تبلیغاتی دوستان ناآگاه علیه رهبران حماس شدت گرفت. اسرائیل به دنبال رد پای آنان بود و دوستان بدون آنکه بفهمند، به بهانه اینکه آنان در قطر و اروپا به خوشگذرانی مشغول‌اند، با اسرائیل همراه شده بودند. شاید هم انبوه کودکان شهید روح‌شان را آزرده بود. شهادت مظلومانه صالح العاروری، نایب رئیس دفتر سیاسی حماس در بیروت نشان داد آنان بیشتر از قبل، مغضوب صهیونیست هستند. در بین خود ما هم همیشه این حرف‌ها هست که بچه‌های لجستیک و تدارکات جایشان گرم و نرم است و از تیر و ترکش در امان... ولی سیدرضی همه منتقدین را تا ابد شرمنده شهادتش کرد. هر کس پای در راه نهاد، باید شهید شود وگرنه مأموریتش کامل نیست. رستمی
خیلی مهم هست که بدانیم اسرائیل و آمریکا چون جنایت می‌کنند ما با آن‌ها مخالف و دشمنیم. اما آن‌ها با ما بخاطر اینکه با آن‌ها مخالفیم، دشمن‌اند.. .... ....
روایت از کرمان؛ روایت از یک شهر مقاوم؛ زن از ماشین پیاده شد. جمعیت را کنار زدو هراسان به سمت نگهبانی بیمارستان دوید. چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود. تارهای نامرتب و پریشان موهایش از لابه‌لای روسری روی گونه‌اش ریخته بود. لب‌هایش از ترس سفید شده بود. به نگهبان که رسید پاهایش دیگر جان نداشت. دستش را روی شیشه نگهبانی تکیه داد و هراسان گفت محسن ابراهیمی "گفتن آوردنش اینجا، زنده‌ست؟" و بعد طوری که انگار خودش تحمل شنیدن جواب همچین سوالی را ندارد، سرش را گذاشت روی شیشه و به زور بدن بی‌جانش را نگه داشت. نگهبان همان‌طورکه سریع داشت دفتر اسامی را نگاه می‌کرد گفت: "پسرته خواهر؟" و زن بدون اینکه صدایش نای بیرون آمدن داشته باشد جواب داد: "تو رو امام زمان نگو مُرده" نگهبان صفحه را ورق زد و گفت: "خواهرم آروم باش توکلت به خدا باشه، اسمش تو لیست من نیست، برو توی اورژانس و بگرد، ببین پیداش می‌کنی؟" زن بعد از کلی التماس از گیت نگهبانی رد شد و به اورژانس رسید. ناله و فریاد بابوی خون درهم آمیخته شده بود راهروی اورژانس پر بود از مجروحان و مصدومان که بعضی‌هاشان از هوش رفته بودند. اولی محسن نبود، دومی هم که پرستار داشت سرش را باندپیچی میکرد جوانی سی و چند ساله بود انگار، نه محسن شانزده ساله‌ی او. سومی هم بدن بی‌جانی بود که بر پارچه‌ی رویش نوشته بودند: سردخانه! چشمش که به این کلمه افتاد، ناگهان پایش از یاری کردن ایستاد.کف زمین اورژانس نشست و به پایین روپوش پرستاری که به‌سرعت داشت از کنارش می‌گذشت چنگ انداخت و گفت: "خانوم محسن ابراهیمی یه جوون شونزده ساله با موهای فرفری سیاه این‌جا نیاوردن؟" پرستار به سِرُم توی دستش اشاره کرد و گفت: "من کار دارم، خانم جون پاشو این‌جا آلوده‌ست، پاشو بشین روی صندلی باید از پذیرش بپرسی یا خودت یکی‌یکی اتاق ها رو نگاه کنی." زن هر چه توان داشت روی هم گذاشت برای ایستادن. شروع کرد به گشتن تمام اتاق‌ها، اتاق اول، اتاق دوم، اتاق سوم ... چپ، راست و هر چه بیشتر به انتهای سالن نزدیک می‌شد دلش بیشتر راضی می‌شد که محسن را هر قدر مجروح و زخمی در همین اتاق‌ها بیابد. آخرین اتاق، آخرین امیدِ او بود و بعد از آن دیگر باید برای شناساییِ محسن به سردخانه می‌رفت. زیر لب زمزمه کرد یا فاطمه زهرا تو را به آبروی حاج قاسم قَسَم و بعد به سراغ تختِ آخرِ اتاقِ آخر رفت. زنی سال‌خورده و زخمی روی آن خوابیده بود و ناله می‌کرد. جهان روی سرش آوار شد. یادش آمد که صبح محسن را بخاطر به هم ریختگی اتاقش کلی دعوا کرده بود. صورت زیبای محسن جلوی چشمش آمد که با خنده گفته بود: "مراسم حاج قاسم که تموم شه، سرمون خلوت میشه میام خونه، کامل اتاقمو تروتمیز می‌کنم" در دلش تمام دعاهایی که برای عاقبت به خیری محسن کرده بود، مرور کرد. سرش گیج رفت، چشم‌هایش تار شد: "خدایا من تحمل این غم و دوری بزرگ رو ندارم." بی‌رمق با لب‌هایی لرزان از زنی پرسید: "سردخانه کجاست؟" و قبل از آن‌که جمله‌اش تمام شود پرستاری که داشت از اتاق CPR بیرون می‌آمد بلند فریاد زد: "پسر نوجوونه برگشت. دکتر میگه منتقل شه ICU" از لابه‌لای درِ باز شده‌ی اتاق و رفت‌وآمد دکترها و پرستاران موهایِ مشکیِ محسن را دید و فرفری گیسویی را که تمام حالاتش را حفظ بود. جلوتر رفت دلِ از دست رفته‌اش را لای آن موها دوباره یافت و با صدای بوق مانیتوری که داشت حیات محسن را نشان می‌داد آرام گرفت ... روایت از فاطمه مهرابی ..... .....