طی هفته های اخیر کشورهای قطر ،عمان،ترکیه ،عربستان و مصر اعلام آمادگی کرده اند که میان ایران و امریکا میانجی گری کنند.تشکر از این همه محبت .بنظرم هرکشوری که حاضر است تاوان بدقولی های امریکا را بدهدبرای اینکار مناسب تر است .#امریکا
🖋️ مرتضی غرقی
....
....
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ظریف: بشار مدتها بود به مقاومت کمک نمی کرد و اشتباهش این بود که به جای نادرست تکیه کرد
✍مژدگانی که گربه زاهد و عابد و مسلمان شد.
طنز روزگار است که این عنصر غیرقانونی را آورده اند سیمای ملی تا بگوید بشار به مقاومت کمک نمی کرد! نه تو میکردی پ...
انتظار داری امثال تو رو ببیند که چطور پشت نصرالله و هنیه را خالی کردید و برایتان عربی برقصد؟؟
آن روز که بشار اسد تمام قد پشت مقاومت و شهید سپهبد سلیمانی ایستاده بود ،چه کسی در پاریس و نیویورک با آمریکاییها و فرانسوی ها قدم میزد و در تهران نسخه خالی کردن پشت جبهه مقاومت را تجویز و عملیاتی میکرد؟
....
....
🧠 محققان دانشگاه ویسکانسین: مغز بر اثر کمخوابی خودش را میخورد
🔸محققان دانشگاه ویسکانسین با مطالعه روی مغز موشها نشان دادهاند مغز حین خواب برخی حالتهای خود را تغییر میدهد تا محصولات جانبی سمی فعالیت عصبی باقیمانده در طول روز را از بین ببرد اما اگر مغز با کمخوابی مزمن دستوپنجه نرم کند، این فرایند بازهم انجام میشود و ممکن است نورونها و اتصالات سیناپسی را از بین ببرد.
🔸پیشازاین تصور میشد این فرایند زمانی رخ میدهد که میخوابیم تا فرسودگیهای عصبی روز را از بین ببریم اما تحقیق دانشمندان نشان داد همین اتفاق میتواند زمانی که شما با بیخوابی مزمن روبهرو هستید، نیز در مغز رخ میدهد؛ مسئله اینجاست که در این فرایند مغز اقدام به خودخوری و آسیب به خود میکند.
....
....
نیمه شب رفتیم
مزار سید حسن نصرالله
مزاری که زینپس میعادگاه خِیلِ عاشقان مقاومت خواهد بود ...
دعاگو و نایبالزیاره هستیم
#زنده_از_لبنان
....
....
.
♻️ روحیه رهبر انقلاب در روز تشییع پیکر شهید سیدحسن نصرالله
♻️ روز یکشنبه حمید داودآبادی از نویسندگان دفاع مقدسی دیداری با رهبر انقلاب داشته که آن را روایت کرده است:
داغون بودم، خسته و کلافه ...
ششم مهر ۱۴۰۳ که خبر شهادت سیدحسن نصرالله را شنیدم، همه احوال داغونم، صد برابر شد. هیچوقت حتی در خواب هم باور نمیکردم خبر شهادت سید را بشنوم.
۵ ماه بُغض، داغ، سوز و ... زبانم بند آمده بود. فقط به تصاویر سیدخندان و خوشسیما می نگریستم و با خود میگفتم:
خدا کند دروغ باشد و همه خبرها و شایعههایی که میگویند سید زنده است، راست باشد!
ولی دنیا به کام من نچرخید.
قرار شد سید را ۵ اسفند ماه تشییع کنند. یعنی دیگر همه امید زنده بودن سید، تمام شد.
چند روز پیش گفتند:
روز یکشنبه ۵ اسفند، تو و مسعود دهنمکی، بیایید برای نماز خدمت حضرت آقا.
خدا را شکر. خیلی خوشحال شدم. میتوانستم بغضم را با کسی تقسیم کنم.
هرشب، در خواب و رویای خودخواسته، خویش را در آغوش آقا میدیدم که میگریم و بغض چندماهه میگشایم!
صبح یکشنبه، باران عالم و آدم را طراوت و زیبایی بخشده بود که مسعود که آمد دنبالم، نیم ساعت قبل از اذان ظهر وارد اتاقی شدیم که قرار بود آقا بیاید.
(درست ۲۶ سال پیش، در همین اتاق، غروب بعد عیدفطر، در جمعی شش-هفت نفره، نماز مغربوعشا را به امامت آقا خواندیم و نشستیم ساعتی به گفتوگو با آقا و لذت دنیا و آخرت بردن!)
جمعی شاید حدود صدنفر که خانوادههایی هم بودند، صفوف نماز را تشکیل دادند که چندین بچه کوچک، شاد و بیتوجه به همه، میان صفوف میدوبدند و محافظین برایشان بیسکوئیت و سرگرمی میآوردند.
اذان که دادند، آقا تشریف آوردند و نماز به امامت ایسان اقامه شد. همهش با خودم میگفتم:
- حتما الان امروز که تشییع سیدعزیز است، آقا مثل من، بدجوری حالش گرفته است، خسته است و عزادار.
نماز که به پایان رسید، برخلاف تصور من، آقا صحبت نکرد و آمد به حالواحوال با حاضرین.
به ما که رسید، با تبسمی زیبا با مسعود صحبت کرد که مسعود درباره کتابهای اخیرش که منتظر انتشار هستند، صحبت کرد که آقا فرمودند نمونههایی را که فرستادی، دیدم.
آقا، نگاهی محبتآمیز به من انداخت و با لبخندی زیبا فرمود:
- باز که چاق شدی ...
و زدیم زیر خنده.
ماندهام با این شکم ورقُلُمبیده چیکار کنم. کاشکی میشد قبل از دیدار، پیچهایش را باز کنم و گوشهای پنهان کنم که هربار مورد لطف آقا قرار نگیرد و شرمنده نشوم!
رو در رو که شدم با آقا، چشم درچشم، نگاه انداختیم و خندیدیم. وقتی فرمودند:
- شما چطورید؟ چیکار میکنید؟
همان اول، کتاب "راز احمد" آخرین سفر بیبازگشت حاج احمد متوسلیان، چاپ نشر یازهرا (س) را به آقا هدیه دادم، توضیح کوتاهی دادم و خواستم تورق کنند.
سر دلم باز شد. بغضم داشت میترکید. شروع کردم به نالیدن:
- آقا، خستهام، حالم خوب نیست، دارم کم میارم ...
آقا چشمانش را در نگاهم دوخت و با تعحب گفت:
- چیزی نشده که، شما دیگه چرا کم میارید، خبری نیست، الحمدلله همه چیز خوب است ...
نالیدم: آقا، سید رفت، بغض دارم، دعا کنید خدا این آرامش قلب شما را به من هم بدهد ...
- همه چیز خوبه و همه کارها به روال خودش دارد پیش میرود. امیدت به خدا باشد ...
میخندید و میخندیدم. وقتی از امید گفت، قربانش رفتم و ناخواسته میگفتم: ای جانم ... جانم ... خدا همین امید و اطمینان قلبی شما را به من هم عطا کند ...
واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان، همه ناامیدی و خستگیام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب میکردم، همچونخورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد.
دقیقا دنبال همین بودم که امروز با یاد سیدعزیز که بر دوش آزادگان جهان بدرقه شد تا آغوش خدا، بر دستان حضرت آقا بوسه زدم و خدا را شکر کردم که این نعمت الهی بر سرمان میتابد.
حمید داودآبادی/ یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳
....
....