تهِ بازارِ شارع السِدره
گنبدی هست رنگ فیروزه
سرِ قلّاده را ببند آنجا
میکِشم چون به درگهت پوزه
اشـکـِهـو
_
شمایلِ تو بشستم، به مُشک و عَنبر و عُود
نگاه هم ننمودی مرا، دگر که چه سود..؟!