- مَتروح .
یك بار براي ِهمیشه از خیر آدم هایي که بهت بدي کردن بگذر ؛ یك بار دلت ُباهاشون صاف کن ؛ قلب ِتو مهربون تر از کینه به دل گرفتن ِ؛ حواست به ورودي هاي ِقلبت هست ؟! . حواست هست چي ُمیزاري وارد قلبت بشه ؟! . وقتي قلبت ناراحتي ِآدم ها رو به دل بگیره . دیگه جایي براي خوبي کردن نمیزاره . پس از آدم ها بگذر تا خدا هم ازت بگذره ♥️ .
- نویسنده اي از اهالي هشتاد .
- مَتروح .
مقصود ِتو از زندگي چیست ؟! تا به حال به این اندیشیدي که براي چه آفریده شدي ؟! . زندگي ِدنیوي که در برابر زندگي اخروي بسیار پست و ناچیز است را چطور مي گذرانی ؟! . اصلاً حواسَت به گذر ِزمان است ؟! . رسالت ِخود را در این دنیا کشف کردهاي ؟! . زمان ميگذرد و آدم ها نیز . زمان مي گذرد و زمین و آسمان نیز . رسالت ِزندگي ات را زودتر از آنچه که دیر شود دریاب ☕️ .
- نویسنده اي از افق ِآسمان .
به ماه اعتقاد داری؟! به روشنیش وسط ِتاریکی قسم تو تنها نوری هستی که دلم میخوادش ؛
- مَتروح .
ماه ؛ تو شبح نقرهای ِپنهان در چشمانی که هر شب با سکوتت راز ِبیخوابیهای مرا فاش میکنی . بر کوچههای ِخلوت ِ دل ِمن نوری میپاشی که هم روشنم میکند و هم دلتنگتر. کاش فقط تو بودی و من و حرفهایی که فقط ماه میفهمد . ماه ؛ تو ترانهی ِگمشدهی شب هستی ؛ در آسمان ِمن طلوع میکنی اما در افق ِدستانم غروب میکنی 💙 .
- مَتروح .
آدمها چطور میتوانند انقدر نسبت به زیبایی های زندگی بیذوق باشند ؟! زیر ِباران پیادهروی نمیکنند چون خیس میشوند ؛ چای شان را سرد مينوشند چون درگیر ِچك کردن ِبیوقفهی گوشيهایشان هستند ؛ قهوهی ِصبحگاهی شان را بدون ِتوجه به طعم و عطرش سر میکشند ؛ چرا که تصور میکنند فرصتی برای ِچشیدن ِآرام ِلذت های ِدم ِصبح نیست . زندگی از کنار ِ آدمهای ِبیذوق آرام رد میشود بیصدا ؛بیادعا ؛ و تنها چیزی که از آن میماند حسرت ِهمان لحظههایی ست که میشد زندگی کرد ♥️ .