- مَتروح .
نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم ؛ اگر با نور ؛ اگر با گیاه و با شعر حالم تسکین نمییافت ؛ اگر پاییز و بهار ؛ تابستان و زمستان ؛ باران و برف را دوست نداشتم ؛ برای دلخوشی در تهیترین حالات ِممکن جهانم به کدامین اتفاق چنگ میزدم ؟ کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم کدامین دلخوشی کوچك را در آغوش میکشیدم تا به وجودم بقبولانم ؛ زندگی هنوز در جریان است 💙 = )))))))) .
- مَتروح .
دووم بیار . هنوز خیلی شبهای بارونی مونده که قراره زیر نور چراغهای خیابون قدم بزنی ، دستاتو توی جیب هودیت قایم کنی ، نسیم سرد به صورتت بخوره و احساس کنی بالاخره نفست سبك شده . همهی روزهای خوب یك روزی از راه میرسند ، درست وقتی که فکر میکنی دیگه هیچ اتفاق قشنگی در راه نیست 💛 = )))))) .