هدایت شده از تبلیغات دارک🖤
من #غزل ی دختر زیبای کُرد دختری سرکش و زبوندراز و دخترِ یکییکدونهی کدخدای روستامون، بابام اینقدر دوستم داشت که حد و حساب نداشت ولی خب بین این دوست داشتنش یکم زورگو هم بود و میخواست منو به زور به عقد پسر کدخدای روستای بالاتری در بیاره ولی خب من مخالف بودم، من اصلا اون پسرو دوست نداشتم بخاطر همین شبی که به زور میخواستن منو عقد کنن از خونه فرار کردم تا با پسری که فکر میکردم عاشقمه برم، ولی اون نامرد ولم کرد و من از ترس سر از باغ مردی به اسم آیخان درآوردم. آیخان ی مردِ پرابهت، جذاب و ترسناک بود که سنش دو برابر من بود و کل روستا ازش حساب میبردن. از شانس بدم همونجا اهالی روستا و بابام ما رو تو تاریکی با هم دیدن و آیخان مجبور شد منو به عقد خودش دربیاره. بمحض اینکه من بله رو گفتم. دستمو گرفت فشار داد و کنار گوشم چیزی گفت که از ترس قالب تهی کردم اون میخواست منو.....😱😢
برای خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2322597545Ca27d44fc4c
❣️انقدر لوازم آرایش گرونه، آدم با بغض شبا پاکش میکنه از رو صورتش. کاش میشد نایلون بکشم روی صورتم بمونه چند روز.
՞˖࣪ 𝖩𝗈𝗂̸𝗇︎ U𝗌 🪞 ᎓ @MAtilddA 𔖴 ִ ۫ ּ
هدایت شده از تبلیغات دارک🖤
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨پد مطهر، لاغری موضعی، بدون رژیم و ورزش.
این پد تو 20 روز، جوری شکم پهلوتو از بین میبره، انگار پیکرتراشی کردی، و هیچ بازگشتی هم نداره😳😳
🔻برای دریافت اطلاعات و قیمت کلمه«پد » رو به آیدی زیر بفرستید:🔻👇
@laghariplus
@laghariplus
🔹جهت دیدن نتایج 👈کلیک کنید👉
https://eitaa.com/joinchat/1251346035C995752011d
💐برای 30 نفر اول، 5۰درصد تخفیف ویژه لحاظ میشود
631.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جدی
՞˖࣪ 𝖩𝗈𝗂̸𝗇︎ U𝗌 🪞 ᎓ @MAtilddA 𔖴 ִ ۫ ּ
هدایت شده از تبلیغات دارک🖤
میگویند بعضی زیباییها موهبت نیستند؛ نفرینیاند که سرنوشت بر دوش صاحبشان میگذارد...
ماهگل، دختر زیبای روستایی، آنقدر دلربا بود که خانوادهاش از ترس نگاههای هوسآلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجرهای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش میگرفت.
ماه، تنها همدم شبهایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگیاش، هنگام رفتن دستهایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمیگردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست...
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab
207K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بای بای
՞˖࣪ 𝖩𝗈𝗂̸𝗇︎ U𝗌 🪞 ᎓ @MAtilddA 𔖴 ִ ۫ ּ
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
من آرمین هستم تو سردخانه بیمارستان امام رضا تبریز کار میکنم کارم اینه که متوفیان تحویل از بخش میگیرم و بعد تحویل خانواده هاشون میدم یه روز دم اذان غروب جنازه پسر جوانی آوردن همکارم پاشد کارهاشون انجام بده یهو گوشیش زنگ خورد کارشو سپرد به من رفت بیرون کسی هم نبود فقط من بودم و جنازه پسر جون تو دلم افسوس میخورد یهو یه نسیم خیلی خنکی بهم خورد فک کردم پنجره بازه نگاه کردم دیدم نیست بیخیال شدم کاور جنازه رو آماده کردم برگشتم سمت جنازه دیدم که........
https://eitaa.com/joinchat/852428139Cb5930ab5ee