هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم
سینه میکوبد که من تنگ آمدم ، فریاد کن
مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن،
برای دیگران چرا؟! برای خویشتن بمان.🩶
نصف قهوه ات را که خوردی بیا فنجان هایمان را عوض کنیم .
در کافه های شهر نمیشود یکدیگر را بوسید(:
ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم
گریه از مرغ سحر ، خودسوزی از پروانهها
صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم ...