هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
جیغ زدم با ترس گفتم :
_ وحشیهه من میترسم ازش !!
دایه با عصبانیت غرید
_زنشی دختر این طوری نگو بیاد ببینه بلایی سرت میارهه..
یهو تا خواستم حرف بزنم که با دیدن امیر که تو دستش ...🔥🌸🥵🌿
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
_ازم میترسی !؟
_نه!
_پس چرا وقتی عقدت کردم دستات میلرزید ...
نگاهی بهش کردم آروم گفتم
_چون شما خیلی گنده هستی ...
پوزخندی زد و ...🍃🫢🌸❌
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 17 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
سپهراد و ریحانه . دوتا ماموری که بخاطر ماموریتی که بهشون داده میشه مجبورن عقد کنن تا بعداز اتمام ماموریت ط/لاق بگیرن.
به عنوان زن و شوهر وارد ماموریت میشن اما چون سپهراد خان از قبل دلشون به ریحانه شیطون باخته بود وسط ماموریت نقش شوهر بودنشو زیادی جدی میگیره که....🙈❌🤣
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دختره وسط ماموریت میفهمه حامLس و نصف شب ویار گیلاس میکنه که...🤫😂❌
فقط اونجایی که جناب سرهنگمون بخاطر ویار زنه ریزه میزش وسط ماموریتش مجبوره بره گیلاس بچینه....📛🔥🤣
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 23 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸