لطفا فور = ازاد کم کمم ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "14"
با اشاره دستم سریع زد کنار
پیاده شدم و توی جوب کنار پیاده رو تا تونستم بالا اوردم و عوق زدم
شیشه اب دستم داد
ارشام : یک قورت بخور
از دستش گرفتم
شکوفه سمتم اومد
شکوفه : خوبی رها
_ اره بشینین بریم
ارشام دستی توی موهاش کشید
معلوم بود کلافه است
نشستیم و رسیدیم خونه
وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم
از دست این پسرا
نزدیک بود بمیرم
فردا کلاس داشتم با یک استاد بداخلاق که اصلا یک نمره هم اضافه تر نمیده
نه نه نه
فکر نکنید پیره
جوونه بابا
30 سالشه
لای کتابو باز کردم و کمی مروری به درس ها انداختم
وقتی تموم شد پایین رفتم
قهوه گذاشتم و توی لیوان ریختم
فقط پارسا تو هال بود که اونم روی مبل خواب بود
قهوه رو برداشتم و خواستم برم تواتاق که ارشیا جلوم سبز شد
ارشیا : بهتری ؟
_ اره قهوه گذاشتم خواستی برای خودت بریز
ارشیا : میشه تو برام بریزی بیاری اتاقم ، باهات کار هم دارم
_ اخه میخوام یکم درس بخونم
ارشیا : اگه فردا امتحان گرفت من بهت میرسونمحالا بیا بریم
_ تو برو منم الان میام
برای ارشیا هم ریختم و با در زدن به اتاق ارشیا وارد شدم
ارشیا : بیا بشین
نشستم
لبی به قهوه ام زدم و گفتم
_ خب بگو کارتو ؟
ارشیا : خب ببین رها من توی این خونه با کسی مث تو صمیمی نیستم حتی ارشام ولی الان خیلی به کمکت احتیاج دارم
_ چی؟
ارشیا : من عاشق شدم رها
لیوان قهوه رو روی میز گذاشتم
دستامو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم
اخه خیلی تعجب اوره ارشیا همیشه جدی و خشک هست
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
لطفا فور = ازاد کم کمم ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "15"
_ وووو چقدر عجیب حالااین عروس مزخرف کی هست ؟
ارشیا : فرشته
بلند گفتم
_فرشتهههههه
ارشیا : اعع ساکت دیوونه
_الحق که زوج مزخرفی هستین بگو ببینم چی شد یکهو عاشق اون شدی
ارشیا : رها یه حس خاصه خیلی خاص
_اععع پس تو از این احساسات چیزی هم حالیت میشه
ارشیا : رها بهت گفتم بیای کمکم کنی نه اینکه مسخره بازی دربیاری
خنده ام رو جمعو جور کردم و گفتم
_خب بگو ببینم چه کمکی برای وصال شما دو خر عاشق میتونم بکنم ؟
ارشیا : بهش بگو که منم بهش حس دارم
_وایسا وایسا ببینم اگه یادت باشه فرشته تو جرئت حقیقت دیروز گفت که رو تو کراش داره
ارشیا : خب ؟
_خب حله دیگه توهم برو بهش بگو روش کراش داری تموم شه بره دیگه
ارشیا : چقدر تو زرنگی اخه من چجوری با این ابهتم برم بگم
_پس بگو حرف ابهت در میونه خب من بهش میگم
ارشیا : جدی میفرمایید
_ بله جدی میفرمایم
ارشیا جعبه شکلات رو از زیر میزش دراورد داد بهم
_اوووو اینجارو ببین اینارو قایم کرده بودی به ما نمیگفتی
ارشیا : برای خوردن تو خلوت هامه بهم حس ارامش بخشی میده
اومدم بیرون از اتاقش
همه چی بهم ریخته بود
نیلوفر فردا ساعت ۱۰ میرسید ایران کسی هم نبود بفرستمش فرودگاه دنبالش همه کلاس داشتن از جمله خودم به جز پارسا
به پارسا هم اعتمادی نداشتم چون خیلی چیزه.......
امتحان سختی هم فردا داشتم از یک طرف
بحث عشق و عاشقی ارشیا و شکوفه هم یه طرف
ارنجمو روی چشمام گذاشتم تا کمی بخوابم
یادم از ارشام افتاد
بچه چه کلافه بود موقعی که حالم بد بود
خب تو که نگران میشی چرا نقشه میچینی
یاد گوشیم افتادم که از دستم پرت شد و هزار تیکه شددد😭
خدایاااا
فردا باید در اولین فرصت گوشی هم جور کنم
ای بابا
☆☆☆☆☆☆☆☆
صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بیدارشدم
سر و صورتم رو ابی زدم تا حاضرشم برم دانشگاه
ساعت روی ۶ درجا میزد
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
لطفا فور = ازاد کم کمم ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "16"
مانتو سبز لجنی ام رو با شال سبزم و شلوار فول بگم پوشیدم و راه افتادم
وارد پارکینگ شدم و سوار ماشین شدم
تا دانشگاه راه زیادی نبود اما سر صبحی خیلی شلوغ و پر ترافیک بود
فقط دعا میکردم به موقع برسم سر کلاس
ساعت هفت و ربع بود که رسیدم دانشگاه خب خوبه خداروشکر یک ربع زودتر از استاد رسیدم
همه مشغول حرف زدن بودن
شکوفه رو پیدا کردم و کنارش نشستم
_سلام
شکوفه : علیک ، چقدر دیر اومدی
_ترافیک بود . شکوفه بعد کلاس وایسا باهات یک کار خیلی مهم دارم
شکوفه : اوکی
استاد بداخلاقمون وارد کلاس شد جناب امیرحسین صادقلو
با سلامی کلاس رو شروع کرد
بعد از اتمام کلاس کیفم رو روی شانه ام انداختم و داشتم از کلاس خارج میشدم که استاد گفت
امیرحسین : خانم حسینی چند لحظه میخواستم وقتتون رو بگیرم عرض خصوصی داشتم
شکوفه رو به من گفت
شکوفه : پس من تو ماشین منتظرتم
سوییچ رو دادم بهش و رفت
_میشنوم استاد
امیرحسین : اخه بنظرم اینجا زیاد مناسب نباشه بریم یکجایی بشینیم و صحبت کنیم
_ببخشید استاد دیدید که با خانم فتحی کار داشتم اگر میشه هرچه سریعتر عرض کنید
با یکم اهن و اوهون گفت
امیرحسین : پس باشه برای بعد خدانگهدار
سمت ماشین رفتم و به سمت کافی شاپی که همیشه پاتوق من و شکوفه بود رفتم
شکوفه : حالا این کار واجب و مهمت چی بود رها ؟
_میگم بهت
وارد کافی شاپ شدیم
بعدازاینکه سفارش دادیم خواستم چیزی بگم که استادمون یعنی همون امیرحسین رو اینجا دیدم
سمتمون اومد
امیرحسین : چه جالب شماهم اینجایید ؟
_بله استاد منو خانم فتحی همیشه اینجا میایم
امیرحسین : پس حالا که اینجا جای خوبی هست میشه من حرفم رو خصوصی به شما بزنم
شکوفه سریع گفت
شکوفه : رها جان من برم ببینم سفارشمون چی شد
و بعد از ما دور شد
امیرحسین روی صندلی روبه روی من یعنی همونجایی که شکوفه نشسته بود نشست
_ بفرمایید میشنوم
امیرحسین : خانم رها حسینی ایا با من ازدواج میکنید ؟؟
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
https://abzarek.ir/service-p/msg/4623711
ناشناس پیام بدید🤩🤩
خاطره تعریف کنیدد حوصلمم زای..د ☘️
https://abzarek.ir/service-p/msg/4623711
ناشناس پیام بدید🤩🤩
خاطره تعریف کنیدد حوصلمم زای..د ☘️