يک چيز ديگر هم بود كه عذابم مى داد و آن اينكه هيچكس شبيه من نبود ومن هم شبيه كسى نبودم؛ من تنهام و آنها باهم.
همواره تظاهر به بیتفاوتی میکنیم،در حالی که قلبهایمان آتش میگیرد؛
تنها کسی که پام وایساد سگم بود .
کوتاه بگم . دلت که گرفت با دیوار اتاقت حرف بزن ولی سراغ آدما نرو.
چگونه میشود به شاخهی شکسته فهماند که باد عذرخواهی کرده؟!
هدایت شده از فور=ریپی 𝕕𝕦𝕔𝕜 𝕖𝕕𝕚𝕥
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
one piece
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
𝕕𝕦𝕔𝕜 𝕖𝕕𝕚𝕥
آدمین میخوامم ☘️
@mehr16gan
آدمین میخوامم ☘️
@mehr16gan
هدایت شده از AmiR
سلام چطوری
.
سلام خوبم مرسی تو چطوری
https://eitaa.com/joinchat/3834512958C485c65de8d
همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "17"
کپ کرده بودم
این کوه یخ از من خواستگاری کرد
دستش رو جلوی صورتم تکون داد
امیرحسین : خوبید خانم حسینی
نکاهش کردم
_بله خوبم
امیرحسین : برین خوب خوب فکراتون رو بکنید من خونه دارم ماشین دارم شغل هم که دارم خانواده خوبی هم دارم برای شناختتون روی بقیه اخلاق هام هم میتونیم با چند جلسه معاشرت ویا قرار بیشتر متوجه بشین
_ببینید اقای صادقلوشما....
امیرحسین : ازتون خواهش میکنم خانم رها الان پاسخ من رو ندید بهش فکر کنید
و بلندشد
من هم همراهش بلندشدم
امیرحسین : خواهش میکنم رها خانم بشیید و راحت باشید من میرم که مزاحمتون نباشم
_خدانگهدار
امیرحسین رفت و شکوفه برگشت
همینطوری توی شک بودم
شکوفه : خوبی رها ؟
_اره
شکوفه : این صادقلو بهت چی گفت بهمت ریخت
_بین خودمون میمونه فعلا
شکوفه : اره بگو
_ازم خواستگاری کرد
خندید بلند بلند خندید
_به چی میخندی دقیقا
شکوفه : دارم به تو و امیرحسین فکر میکنم تو لباس عروس و دوماد
زدم به بازوش
_توغلط میکنی فکر کنی هنوز نه به باره نه به داره
شکوفه دوباره خندید
_باز به چی میخندی
شکوفه : به اینکه خدا پس کله ی یکی زد بیاد تورو بگیره
ایندفعه منم خندیدم
سفارش هامون رو اوردن
همینطوری که داشتم میخوردم گفتم
_نگران نباش خدا پس کله ی یکی هم زده بیاد تورو بگیره
چای پرید تو گلوش
_خدایا ببین از هولش داره خفه میشه
شکوفه : کوفت دختر درست بگو ببینم
قورتی از چایی ام خوردم
_یکی الاغی هم عین این صادقلو پیدا شده بیاد تورو بگیره
شکوفه : اععع به شوهرم نگو الاغ
_شکوفههه
شکوفه : چیه خوب راست میگم خوشم نمیاد به شوهرم بگی الاغ
_توهنوز نمیدونی کیه ؟ نمیدونی میخوایش یا نه بعد میگی شوهرم
شکوفه : خب بگو کیه تا بعد بگم شوهرم
_میشناسیش
زد به بازوم
شکوفه : رها الهی حناق بگیری بگو دیگه
_هم خونه ایمونه
شکوفه : سجاد؟
_خیر
شکوفه : پارسا ؟
_نه
شکوفه : ارشام ؟
اخم کردم
چرا روش غیرتی شدم
_اونم نه
شکوفه لبخندی زد و گفت
شکوفه : ارشیا ؟
بشکنی زدم
_بعداز سه بار ارور دادن درست گفتی
شکوفه بلند شد واومد بوسم کرد
خندیدم
شکوفه : خیلی گلی رهاااا
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "18"
_خب حالا از خوشحالی به فنامون ندی
به ساعت نگاه کردم
هواپیمای نیلوفر نیم ساعت دیگه میشت فرودگاه
_ بریم فروودگاه دنبال نیلو
شکوفه : بریم
سوار ماشینم شدیم و سمت فرودگاه رفتیم
شکوفه : تواز کجا میدونی ارشیا منو دوست داره
_خودش گفت
دیگه حرفی نزد
خیلی خوشحال بودم که نیلو رو قراره بعداز دوسال ببینم
به فرودگاه رسیدیم و ایستادیم تا بیاد
اومد بدو بدو بغلم
چمدونش رو شکوفه ازش گرفت و اونم خودشو پرت کرد توبغلم
نیلو : ابجییییی
_نیلوی مننننن
سوار ماشین شدیم
نیلو : دوستاتو معررفی کن رها
_این خانومی که میبینی شکوفه اس دوتا دیگه هم خونه ان به اسم های ترنم و سیما و چهارتا پسر ، ارشام و پارسا و سجاد و ارشیا
نیلوفر : اوکی خوشحالم از اشناییتون
شکوفه : مرسی عزیزم
به خونه رسیدیم کسی خونه نبود جز پارسا
روی مبل بود و داشت چایی میخورد
با صدای در برگشت و بلند شد و اومد طرفمون
چمدون رو از دست شکوفه گرفت و رو به نیلو گفت
پارسا : سلام نیلوفر خانم من پارسا هستم خوشحالم از اشناییتون
نیلوفر هم متقابلا گف
نیلوفر : سلام اقا پارسا همچنین بنده
رو به من گفت
نیلوفر : رها بقیه ی اونایی که بهم معرفیشون کردی کجان
تا خواستم جواب بدم پارسا پیشقدم شد
پارسا : کلاس داشتن
چمدون نیلوفر رو پارسا بالا برد
شکوفه زیر گوشم گفت
شکوفه : این اخلاق پارسا با اومدن نیلوفرچقدر خوب شده
نگاهش کردم
_فکرشو از سرت بیرون کن من جنازه ی نیلوفر رو هم روی دوش پارسا نمیزارم
شکوفه دیگه چیزی نگفت
ترنم و سیما از کلاس برگشتن
با نیلو رو بوسی کردن و حسابی باهم رفیق شدند
ناهار رو من درست میکردم
که با بازشدن در و دیدن ارشام مقابل در لبخندی به روی لبهام نشست
انگار که ندیدمش مشغول اشپزی شدم
داشتم لازانیا درست میکردم
اولین بار بو لازانیا درست میکنم اونم از روی روش پختش
مواد رو چیندم و داشتم داخل فر میزاشتم که ارشام اومد
ارشام : خسته نباشی ؟
_سلام کی اومدی
خودمو زدم به کوچه ی علی چپ
ارشام : ده دقیقه ای میشه
_اها خسته نباشی
یک لیوان اب خورد و رفت
لازانیا رو داخل فر گذاشتم و پیش بچه ها رفتم
نیلوفر حسابیدباهاشون رفیق شده بود و از کنکورش برای بچه ها تعریف میکرد و اونها هم با اشتیاق گوش میدادن
برگشتم تا چایی بریزم که پارسااومد تو اشپزخونه
پارسا : چیکار میکنی
لیوان هارو از توی کابینت برداشتم
_چایی میریزم
پارسا : این خواهرت خیلی خوبه ها
رومو بهش برگردوندم
_هواستو جمع کن پارسا باهاش زیاد شوخی نمیکنی اون دخترهای دور و برت نیستن
پارسا : خب حالا از خداتم باشه
و خندید منم خندیدم و گفتم
_اره خیلی از خدامه
همینجوری که داشتیم میخندیدم یکهو ارشام سر رسید و مارو با اون خندههامون دید اخمی کرد و رفت
پارسا : این برادر ما بسیار روت غیرتیه ها
_ببند
پارسا : چشم شما امر کن
و چایی هارو بردم و روی میز گذاشتم
ارشام زل زده بود به تلویزیون و اخمی داشت
یکی یکی چایی رو تعارف کردم و نوبت به ارشام رسید
سینی رو سمتش گرفتم و یکم خودم رک خم کردم
_بفرما
نه نگام کرد نه حرفی زد یدونه برداشت و روی میز روبه روش گذاشت
عصبی شده بودم
چرا اینطوری میکرد
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|