همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "19"
همه به جز ارشام تشکری کردند کنار نیلوفر نشستم و گفتم
_میشه یه لحظه همتون به من توجه کنید
همه ساکت شدند فقط ارشام روش به تلویزیون بود
♡♡♡♡ارشام♡♡♡♡
روم به تلویزیون بود اما گوشم پیش رها ؛ واقعا عصبی میشدم وقتی پارسا و رها رو با خنده میدیدم
روش یه احساس تعصب داشتم
شروع کرد
رها : بچه ها استاد صادقلو رو که میشناسین ؟
همه با سر تایید کردن
رها : ببینین بچه ها من میخوام همه شما چهارتا پسرها به عنوان برادرم برام درمورد ایشون تحقیقاتی انجام بدین
سجاد : درچه مورد برات تحقیق کنیم
رها : اینکه چطور خانواده ایه خودش چجوریه اهل خونه و خانواده باشه و اهل دود و دم نباشه و اینا
ارشیا : حالا این اطلاعات رو واسه چی میخوای ؟
سرشو پایین انداخت
رومو برگردوندم و بهش خیره شدم
فقط دعا دعا میکردم که حرفی رو که توی ذهنم میگذره رو نگه
با حرفش دلم وایستاد
رها : ازم درخواست ازدواج کرد
سرشو بالا اورد چشم تو چشم شدیم
همه بچه ها براش دست زدن و دخترا بغلش کردن
نیلوفر : من برم زنگ بزنم به مامان بگم
رها : نه نیلو نگو شاید جواب من منفی باشه هنوز چیزی مشخص نیست اگه قطعی شد خودم بهشون میگم
دوباره نیلوفر بغلش کرد و اونم رفت توی اشپزخونه تا ناهار رو اماده کنه
سجاد اومد کنارم و دستی روی شونه ام زد
سجاد : سلام بر اقای عاشق
_ چی میگی سجاد ؟
سجاد : خب چرا بهش نمیگی که دوسش داری
یعنی سجاد فهمیده بود دوسش دارم ؟
اخه از کجا ؟
_ در چه موردی صحبت میکنی سجاد ؟
سجاد : همه چی رو فهمیدم انکار نکن
_هعی سجاد
سجاد : خب بهش بگو شاید واقعا انتخاب اونم تو باشی
_اگه حتی یه ذره بهم حس داشت همون لحظه به صادقلو جواب منفی میداد
سجاد دیگه چیزی نگفت
رها : رفقا ناهار اماده است
ناهار رو خوردیم و شستن ظرفهارو سیما و ترنم به عهده گرفتن
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "20"
رها هم نشست روی مبل و سرش توی گوشی بود
♡♡♡♡♡رها♡♡♡♡♡
صادقلو پیام داد
《سلام رها خانم امیرحسین صادقلو هستم بعدازظهر وقت دارید باهم کافه ای بریم ؟》
تایپ کردم
《سلام اقا امیر خوبید انشالله ؟ بله من بعدازظهر برنامه خاصی ندارم میتونم بیام 》
نوشت
《چه عالی ساعت 18 همون کافی شاپ ظهری که اسمش احساس بود خوبه ؟》
به ساعت نگاه کردم ساعت ۴ ظهر بود نوشتم
《بله تایم مناسبی است》
نوشت
《اگه اجازه میدید که ادرس بدید خودم بیام دنبالتون》
ادرس رو فرستادم و دست شکوفه و نیلوفر رو کشیدم و بردمشون تو اتاق
شکوفه : چته دیوونه ، راستی دیدی ارشیا همش بهم لبخند میزد
_خاک تو سر ندید پدیدات کنن شکوفه
نیلوفر : درد بگیری رها کشوندیمون اینو بگی ؟
_نه گفتم بیاین به خاطر اینکه امیر حسین پیام داد
شکوفه : امیرحسین ؟
_صادقلو رو میگم دیگه
نیلوفر : همون استادت که خواستگاری کرده
_اره
شکوفه : چه زود صمیمی شدی
_پیام داد و گفت ساعت ۶ عصر خودش میاد دنبالم تا بریم کافه
شکوفه : او خدا شانس بده
و رفتند بیرون
این دوتا چقدر خل بودن حتی نذاشتند حرفمو ادامه بدم
مانتو سبز لجنی ام رو با شلوار فول بگ زغال سنگیم با شال سبز روشن پوشیدم
موهامو هم باز کردم و کج کردم تو صورتم
با یه خط چشم و رژ کاررو تموم کردم و پایین رفتم
پارسا : شال و کلاه کردی رها ؟
ارشیا : خبریه
با زنگ در همه ی هواسا به سمت من جمع شد
سجاد : تو با کسی قرار داری رها ؟
_اره با صادقلو
بچه ها من رفتممممم
و در رو بستم
کتونی هام رو پوشیدم و سمت در رفتم
امیرحسین مردی خوشتیپ بود و ورزشکار ، موهاش کمی فر بود چشماش و لب و دماغش کاملا به صورتش میومد همه چی متناسب باهم
امروز هم یک تیشرت ابی نفتی پوشده بود و ماشینش لامبورگینی بود
_ سلام اقا امیر
امیرحسین : سلام رها خانم بفرمایید
جلو نشستم که دیدم ارشام از پشت پنجره خیره به من بود
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "21"
امیرحسین : به کجا نگاه میکنید؟
_هیچی هیچی بریم
از عمارت اومدیم بیرون
امیرحسین : کجا بریم ؟
_بریم پیاده روی
رفت سمت یک خیابون و ماشین رو پارک کرد
پیاده شدیم و راه رفتیم
امیرحسین : بهتر نیست من بیام خواستگاری ؟
_ هنوز داداشا و خواهرام دارن واسه تو تحقیق میکنن و قبل از خواستگاری اولیه باید یکدور هم بیای و با خواهرام و داداشام صحبت کنی
امیرحسین : چندتا داداش داری؟
_چهارتا
چشماش گرد شد
امیرحسین : بستنی بخوریم؟
_بخوریم
رفتیم بستنی خوردیم و منو رسوند خونه
همه دورهم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن که با اومدنم و وارد شدنم به خونه ساکت شدن
_سلام دسته جمعی
شکوفه و نیلوفر : سلام رها
_من برم لباسام رو بعوضم
شکوفه : من میام کارت دارم
نیلوفر : منم میام
اومدن تو اتاق
شالم رو دراوردم
_چیشده ؟
شکوفه : به پسرا گفتی که برن درباره ی صادقلو تحقیق کنن درسته؟
_خب اره
نیلوفر : ارشام به هممون گفت چندروز دیگه بهت به دروغ بگیم که رفتیم تحقیق ولی چیزهای خوبی از صادقلو نگفتن
_یعنی به دروغ گفته به من بگید تحقیق کردید درباره اش و همه ازش بد تعریف کردن
شکوفه بشکنی زد
شکوفه : دقیقا
_اخه چرا ؟
نیلوفر : فکرکنم گلوش پیشت گیرکرده
_امکان نداره اگه داشت پا پیش میزاشت
شکوفه : فقط نگی ما بهت گفتیم
_باشه شما برید بیرون من لباسام رو عوض کنم
خودمو رو تخت انداختم
از ارشام بعیده این کارها
میدونستم چیکارکنم
لباسام رو با شلوار و بولیز ورزشی عوض کردم و وارد هال شدم
_ناهار خوردین؟
سجاد : نه
_پس من ۹ تا پیتزا سفارش میدم بزنیم بر بدن
تلفن خونه رو برداشتم و پریدم رو مبل
_سلام ۹ تا پیتزای تک نفره لطفا
.......
_دم خونه پرداخت میشه
......
_یادداشت کنین ، تهران ، خیابان......
غذا رو که سفارش دادم کنترل تلویزیون رو از جای سجاد کش رفتم و خاموشش کردم
ارشام : چرا خاموشش کردی
_میخوام ببینم نتیجه ی تحقیقاتتون تا الان چجوری بوده ؟
سیما : درمورد چی؟
_امیرحسین
سجاد : من با پارسا درمورد خانواده اش تحقیق کردم ولی گفتن که ادمهای درستی نبودن
ارشیا : منم با ارشام درمورد کارش تحقیق کردم میگن دروغ و دوز و کلک تو کارش زیاده
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "21"
امیرحسین : به کجا نگاه میکنید؟
_هیچی هیچی بریم
از عمارت اومدیم بیرون
امیرحسین : کجا بریم ؟
_بریم پیاده روی
رفت سمت یک خیابون و ماشین رو پارک کرد
پیاده شدیم و راه رفتیم
امیرحسین : بهتر نیست من بیام خواستگاری ؟
_ هنوز داداشا و خواهرام دارن واسه تو تحقیق میکنن و قبل از خواستگاری اولیه باید یکدور هم بیای و با خواهرام و داداشام صحبت کنی
امیرحسین : چندتا داداش داری؟
_چهارتا
چشماش گرد شد
امیرحسین : بستنی بخوریم؟
_بخوریم
رفتیم بستنی خوردیم و منو رسوند خونه
همه دورهم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن که با اومدنم و وارد شدنم به خونه ساکت شدن
_سلام دسته جمعی
شکوفه و نیلوفر : سلام رها
_من برم لباسام رو بعوضم
شکوفه : من میام کارت دارم
نیلوفر : منم میام
اومدن تو اتاق
شالم رو دراوردم
_چیشده ؟
شکوفه : به پسرا گفتی که برن درباره ی صادقلو تحقیق کنن درسته؟
_خب اره
نیلوفر : ارشام به هممون گفت چندروز دیگه بهت به دروغ بگیم که رفتیم تحقیق ولی چیزهای خوبی از صادقلو نگفتن
_یعنی به دروغ گفته به من بگید تحقیق کردید درباره اش و همه ازش بد تعریف کردن
شکوفه بشکنی زد
شکوفه : دقیقا
_اخه چرا ؟
نیلوفر : فکرکنم گلوش پیشت گیرکرده
_امکان نداره اگه داشت پا پیش میزاشت
شکوفه : فقط نگی ما بهت گفتیم
_باشه شما برید بیرون من لباسام رو عوض کنم
خودمو رو تخت انداختم
از ارشام بعیده این کارها
میدونستم چیکارکنم
لباسام رو با شلوار و بولیز ورزشی عوض کردم و وارد هال شدم
_ناهار خوردین؟
سجاد : نه
_پس من ۹ تا پیتزا سفارش میدم بزنیم بر بدن
تلفن خونه رو برداشتم و پریدم رو مبل
_سلام ۹ تا پیتزای تک نفره لطفا
.......
_دم خونه پرداخت میشه
......
_یادداشت کنین ، تهران ، خیابان......
غذا رو که سفارش دادم کنترل تلویزیون رو از جای سجاد کش رفتم و خاموشش کردم
ارشام : چرا خاموشش کردی
_میخوام ببینم نتیجه ی تحقیقاتتون تا الان چجوری بوده ؟
سیما : درمورد چی؟
_امیرحسین
سجاد : من با پارسا درمورد خانواده اش تحقیق کردم ولی گفتن که ادمهای درستی نبودن
ارشیا : منم با ارشام درمورد کارش تحقیق کردم میگن دروغ و دوز و کلک تو کارش زیاده
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
سلام همسایه های گللل متاسفانه چنل محدود شده چون محتوای غیر قوانین ایتا گزاشتیدد
ممنون میشم دیگه محتوا و نوشته های که ایتا اجازه نمیده بزارید 😊