من میگم مهم نیست ولی سردرد میگیرم ، بی اشتها میشم ، عصبی و ناراحت میشم ، تو مغزم مرورش میکنم ، کم حرف هم میشم ، زودرنج میشم و حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم . دلم نمیخواد دوباره ببینمش ولی برای اینکه تنها نمونم مجبورم تحملت کنم...
اَز بَچِگی با ریاضی حال نِمیکَردَم...
سَرِ هَمینه خِیلیاتونو،
اِشتِباهی آدَم حِساب کَردَم!
خیلی برام ناراحتکنندهست که یه سری آدما که خیلی دوسشون داشتم، کارایی کردن که دلم باهاشون صاف نمیشه و نمیتونم حس قبل رو بهشون داشته باشم؛
یعنی هرچی به درست شدن روابط فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که
تنها راهش این بود که از اول خراب نمیشد.