eitaa logo
مـُنجـِح ؛
193 دنبال‌کننده
279 عکس
86 ویدیو
16 فایل
منجح؟ شفابخش ؛ برگرفته از کلامِ امیرِ کلام . خالی از محتوا . کپی آزاد نیست ، فور کنید ؛ . اگه امری بود: @SADEGH_SO
مشاهده در ایتا
دانلود
مـُنجـِح ؛
تعداد معذرت خواهیای این کلیپ زیاد بود از دستم در رفت متاسفانه
357.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به ازای هر موشک ۸۰ معذرت🌹😔
هدایت شده از حبیب آرت | HABIB
هیهات اگر بگذاریم، مالک به عقب برگردد... @habib_art
الان که محمدحسین این کارو زد و با موقعیت الانمون سازگاره، یکم توضیح بدم در موردش اینم به جای روایتی که قرار بود شب ضربت بگم
توی جنگ صفین، که جنگ با معاویه بود، سپاه امیرالمومنین داشت پیروز میشد، انقدر به پیروزی نزدیک شده بودن که مالک اشتر به خیمه ی معاویه رسیده بود؛ وقتی لشکر معاویه دید داره شکست میخوره، عمروعاص به معاویه گفت که باید یه حیله ای بکنیم که پیروز از جنگ بیرون بیایم
عمروعاص گفت باید قرآن سر نیزه ها بزنیم حالا فایده این کار چی بود براشون؟ فایده ای که داشت، جنگ روانی بود که با سپاه امیرالمومنین راه انداختن؛ گفتن با علی نمیشه جنگید و قطعا پیروز میشه، پس باید جنگ نرم بکنیم؛ خلاصه قرآن هارو سر نیزه زدن و سربازای لشکر امیرالمومنین به امیرالمومنین گفتن تو مارو به جنگ برادر کشی آوردی و الان داریم میبینیم که لشکر مقابل مسلمونه؛ چرا ما باید با اینا بجنگیم؟
انقدر به امیرالمومنین فشار آوردن که امیرالمومنین صلح رو قبول کرد و یه مامور فرستاد که به مالک اشتر بگه دیگه حمله نکن و برگرد؛ اون نامه رسون، به مالک میرسه و مالک بهش میگه ما رسیدیم نزدیک خیمه ی معاویه، چرا حمله نکنیم؟ سربازای امیرالمومنین گفتن اگه مالک برنگرده ما تورو میکشیم! امیرالمومنین دوباره به واسطه ی نامه رسون به مالک میگن برگرد... وقتی که آتیش جنگ میخوابه، سربازای امیرالمومنین میگن بزارین حَکَمیَّت بین دو سپاه اتفاق بیوفه امیرالمومنین هم بهشون میگن قرآن ابزار و یسری نوشته س، من قرآن ناطقم! من قرآن حقیقی هستم. ولی آخرش مجبور به پذیرفتن حکمیت میشن
حالا اتفاق جدیدی که میوفته، انتخاب نماینده برای حکمیت هست که هر دو طرف باید یه نماینده برای سپاه خودشون معرفی میکردن و اون دوتا به واسطه قرآن باهم مذاکره میکردن تا به نتیجه برسن؛ امیرالمومنین، ابن عباس و یا مالک اشتر رو برای سپاه خودشون پیشنهاد دادن اما بازم خوارج، پیشنهاد امام علی رو قبول نکردن و گفتن نماینده ای که ما میخوایم باید باشه؛ و اون نماینده، ابوموسی اشعری بود خلاصه امیرالمومنین مجبور به پذیرفتن ابوموسی شدن و از سپاه معاویه هم عمروعاص انتخاب شد و یه موعد مشخص کردن برای مذاکره
توی جلسه مذاکره، ابوموسی و عمروعاص باهم قرار میزارن که توی جلسه ی اعلام نتیجه بین مردم، انگشترشون رو از توی دستشون در بیارن و بگن ما خلفایی که فرماندهمون بودن رو از خلافت عزل میکنیم مثل این انگشتر که از دستمون در آوردیم
روزی که قرار بود بین مردم نتیجه اعلام بشه، عمروعاص به ابوموسی میگه تو بزرگتر از منی و احترامت واجبه برو روی منبر و نتیجه رو از طرف خودت بگو ابوموسی روی منبر میره و انگشتر رو از دست خودش در میاره و میگه "همونطوری که انگشتر رو از دستم در آوردم، علی رو از خلافت عزل میکنم" و از منبر پایین میره عمروعاص میره بالای منبر و میگه "همونطوری که ابوموسی گفت، مثل این انگشتر که از دستم در آوردم، علی رو از خلافت عزل میکنم؛" و انگشتر رو دوباره توی انگشتش انداخت و گفت" و همانطوری که این انگشتر را در دستم انداختم، معاویه را به خلافت منصوب میکنم"