وقتی آتیش تنور آماده میشه، زن خمیر رو آماده میکنه و امیرالمومنین مشغول بازی با بچه ها میشه
قنبر میگه امیرالمومنین بچه ها رو روی پشتشون سوار میکردن و باهاشون بازی میکردن
و همینطور بازی با بچه ها ادامه پیدا میکنه تا وقتی غذا آماده بشه
وقتی هم غذا حاضر میشه، امیرالمومنین با دستای خودشون لقمه رو توی دهن بچه ها میذاشتن و بهشون میگفتن "از خدا بخواید علی رو ببخشه"
آخر روایت، قنبر میگه حسرت خوردم که کاش منم یتیم بودم و علی باهام اینطور مثل بچه ی خودش برخورد میکرد
یا توی یه داستان دیگه
میگن امیرالمومنین از خونه ای صدای گریه ی بچه میشنوه و از علتش جویا میشه
بچه گریه ش بند نمیاد و میگه دوستام اسب چوبی دارن و باهاش بازی میکنن
امیرالمومنین برای آروم کردن بچه باهاش بازی میکنن ولی بچه همچنان گریه میکنه
امیرالمومنین بچه رو روی پشت خودشون سوار میکنن و انقد سرگرمش میکنن که بچه از خستگی و گریه روی دوش امیرالمومنین خوابش میبره