#روایت_لحظه⁸
اون دوستان و آشناهایی که اون روز صبح دیدم و خبری از سلام و احوالپرسی نبود، فقط آغوش بود که برای هم باز میکردیم و اشک و اشک و اشک
هیچ کدوم این صحنه های دلخراش رو یادم نمیره..
مردمی که انگار باهم یتیم و بی کس شده بودن و همه داغدار..
وای مردا چرا اینجوری گریه میکنن؟
دلم ریش شد.
انگار عاشورا شده.
اخه فقط تو عاشورا دیده بودم ک مردا اینجوری به سر و صورتشون بزنن.
وقتی مردا گریه میکنن توی دلم خالی میشه.
انگار یه فاجعه اتفاق افتاده.
یه فاجعه مثل شهادت امام..
مثل دهم عاشورا..
مثل دهم رمضان..
#روایت_لحظه⁹
ذهنِ مریضِ من هم مدام تکرار میکرد:
ببین آقا...
در غمِ از دست دادنت،
مردان ما شبیه زنان گریه میکنند...
بین گریه های بی امون ذهنم میگفت این لحظات باید ثبت شه...
دستان لرزان و چشمای خیس و دوربین..
ترکیب همیشگیِ این صدوخوردهای روز من بود :)
بیشترش رو توی این کلیپ جمع کردم تا یادم نره...
یادمون نره..
اخه میدونید یادمون رفته بود!
آرمان هامون یادمون رفته بود..
چه دردناک که باید خونِ پاکی ریخته میشد تا بفهمیم..
گریه های مردم دلمو میسوزند.
۷ صبح حرم خانم غلغله بود.
آخه چه پناهی بهتر از حرم؟
#روایت_لحظه¹⁰
چقدر هم آشنا میدیدم.
و هر کدوم با گریه میومدن تو بغلم.
همشون هم زیر گوشم میگفتن:
"دیدی چیشد؟" "دیدی یتیم شدیم"
نزدیک ۳ ساعت روضه خوندن و گریه کردن...
این گریه ها تمومی نداشت.
بعد از ۳ ساعت و سوزش شدید چشم ها بخاطر بی خوابی و اشک با اصرار مامان مجبور شدم برم خونه تا استراحت کنم که جون داشته باشم برای عزاداری! چه مضحک!
رسیدیم خونه.
همه خواب بودن.
تلوزین همچنان دست از سر فیلم و عکسای آقا برنمیداشت.
نوار قرمز هم همچنان سرجاش بود.
جلوی تلویزیون خوابم برد.
بیدار که شدم دوباره یادم اومد..
#روایت_لحظه¹¹
وای! واقعنی چه خاکی بر سرمون شدا..
بازم دلم طاقت نیاورد و زدم بیرون..
از همون روز شروع شد.
سرگرم کردن فکر و مغزم برای فرار از واقعیت!
روزها بدون سحری و افطار میگذشت.
سوزش قلبم هم قطع نمیشد.
واقعا نمیدونم ۳ روز اول با چی زنده موندم.
افطار با بچها رفتیم حرم.
بازم نتونستم بشینم یه چیز بخورم.
رفتم سمت ضریح.
وای خدا.
صدای گریه و ناله خانم ها.
لبیک یا خامنهای گفتن ها.
یه عده دور ضریح میزدن به سر و میخوندن:
عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز
مهدی صاحب زمان، صاحب عزاست امروز...
#روایت_لحظه¹²
خادم ها گریان و زوار گریان تر...
و باز هم مداحیِ "دردت نشد معلوم علی"
و سوالی که مدام در ذهنم تکرار میشد:
ما چرا زنده ایم؟
چرا نمیمیریم؟
حقیقتا مارا به سخت جانیِ خود این گمان نبود...
_ثبت احوالات روز دهم رمضان ۱۴۰۴
روایتی دلی از تجربهای که داشتم.
ساکن قم هستم و حرم ذکر شده حرم حضرت معصومه سلامعلیها بود.
ببخشید طولانی شد اینو قبلا نوشته بودم...
هدایت شده از - تامیلا -
یهمقداریآشفتهاحوالم.
میشهیهصلواتمرحمتکنید، شاید
جسمِمایکمراهبیادباهامون.