#روایت_لحظه¹¹
وای! واقعنی چه خاکی بر سرمون شدا..
بازم دلم طاقت نیاورد و زدم بیرون..
از همون روز شروع شد.
سرگرم کردن فکر و مغزم برای فرار از واقعیت!
روزها بدون سحری و افطار میگذشت.
سوزش قلبم هم قطع نمیشد.
واقعا نمیدونم ۳ روز اول با چی زنده موندم.
افطار با بچها رفتیم حرم.
بازم نتونستم بشینم یه چیز بخورم.
رفتم سمت ضریح.
وای خدا.
صدای گریه و ناله خانم ها.
لبیک یا خامنهای گفتن ها.
یه عده دور ضریح میزدن به سر و میخوندن:
عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز
مهدی صاحب زمان، صاحب عزاست امروز...
#روایت_لحظه¹²
خادم ها گریان و زوار گریان تر...
و باز هم مداحیِ "دردت نشد معلوم علی"
و سوالی که مدام در ذهنم تکرار میشد:
ما چرا زنده ایم؟
چرا نمیمیریم؟
حقیقتا مارا به سخت جانیِ خود این گمان نبود...
_ثبت احوالات روز دهم رمضان ۱۴۰۴
روایتی دلی از تجربهای که داشتم.
ساکن قم هستم و حرم ذکر شده حرم حضرت معصومه سلامعلیها بود.
ببخشید طولانی شد اینو قبلا نوشته بودم...
هدایت شده از - تامیلا -
یهمقداریآشفتهاحوالم.
میشهیهصلواتمرحمتکنید، شاید
جسمِمایکمراهبیادباهامون.