هدایت شده از 🍃🌸 زندگی زیباست 🌸🍃
💢 ببینید دشمن اصلا اینطور نیست که توی دشمنیش توقف کنه
⭕️ اینطور نیست که اگه مثلا ده پله ما رو اذیت کنه دیگه بی خیال میشه
🔺 اون تا تک تک ما رو به جهنم نفرسته رهامون نمیکنه.
دشمن ما فوق العاده کثیف و خشن و وحشی و فریبکار هست
❌ از هر راهی برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی وارد میشه.
صد ها حمله رو همزمان انجام میده.😒
🔺حتما سعی کنید دشمن رو به خوبی ببینید و به خوبی باهاش مقابله کنید.
🚫 اون ملتی که دشمن شناسی نداشته باشن، حتما زیر چکمه ها و لگد های دشمن به خودشون میان...
✅ برای دشمن شناسی از صوت های "استاد مهدی طائب" استفاده کنید
هدایت شده از ܩܝࡎ߭ܢߺ࡙ܣ ࡄࡅߺ߲ܝ۬ࡅߺ߲ߊܢߺ߭
1522869908708.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
🎧
🔹مداحی زیبای اقاسیدرضانریمانی
🔸اصلاشده فکری کنم چرااقام سرازتنش جداشد
▫️واقعامتنش عالیه..کمی تفکر‼️
🎧 @sabkezendegidini
هدایت شده از 🍃🌸 زندگی زیباست 🌸🍃
🍃😊
مصرف خودکار 🖊در کشور ۵۰۰ میلیون عدد در ساله، که مردم ما تنها ۲۰ درصدشو از خودکار ایرانی که هم کیفیتش بهتره و هم قیمت اش پایین تره استفاده میکنن و میخرن.
دوست عزیز اگر فکر میکنی خودکار ایرانی اطلاعاتت رو لو نمیده از خودکار ایرانی استفاده کن..‼️
🍃 @sabkezendegidini 🍃
هدایت شده از همه چیزمه حسین
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازش پرسیدن چرا مدافع حرم شدی گفت یکی از دلایلش ظهور امام زمان عج هست
یاد حرف فرمانده شهید افتادم که میگفت به ما نگید مدافعان حرم،بگید سربازان #ظهور_آقا
دختره:کاش همه پسرها اینجوری بودن!!
هدایت شده از .
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 60
وقتی همه چیز، جفت و جور هست و آسمون و ریسمون با هم جمع شده، بیشتر شک میکنم... احساس بدی میاد سراغم که دوس دارم فقط فکر کنم... ینی چی که همشون اینجا جمع اند؟! ... هم دو تا پژوی کوچه ما و هم ماشین حامل سهیلا ... از دستشون در رفته و فکر اینجاش نمیکردن که ممکنه تعقیب بشن یا خیلی از خودشون مطمئن هستند که مثل یه بچه خوب، تا بازیشون تموم شده، برگشتن خونه؟!
عمار هم اینو خوب میدونه... به خاطر همین گفت: محمد! فکر نکنم جای نگرانی باشه... چون شرایط اینجا را خیلی ریلکش و معمولی کردیم... بچه ها حداقل در دو سه تا خیابون اون طرف تر مستقر هستند... خیابون های اون طرف هم هیچکدومش دوربین نداره و منازل هم دوربین خارج از منزل ندارند... اما بازم هر چی تو بگی...
گفتم: عمار بذار فکر کنم...نه... اصلا بذار بیام... تحت نظر داشته باش تا بیام...
گفت: من که حرفی ندارم اما فکر نکنم مرخصت کنند... چون دستور کتبی روی پرونده پزشکیت هست که تا خوب نشدن کامل، ازت چشم بر ندارن... خودم ندیدما... فقط شنیدم... بازم منتظر خبرت هستم...
اینو گفت و خدافظی کردیم... خدایا باید چیکار میکردم؟! بریزیم و بگیر و ببند راه بندازیم؟! ولشون کنیم به امان خدا و تعقیب و گریز کنیم؟! ... بین همه این حرفها، ذهنم متوجه نخود آش شد... همون نخود آشی که همه جا بوده اما استثنائا الان پیداش نیست... منظورم کمالی هست... فورا بیسیم زدم و عمار را گرفتم... گفتم: عمار جان از کمالی چه خبر؟
عمار گفت: خبری ازش ندارم... اگه منظورت اینه که الان اینجاست یا نه؟ باید بگم که نه... اینجا نیست... یا بهتره بگم لااقل من ازش خبری ندارم و ندیدم که این طرفها بپره... چطور؟
گفتم: یه کم غیر طبیعی نیست که چند روزه ندیدیمش؟!
گفت: واسه من که نه! این چیزها فقط واسه تو جلوه دیگه ای داره!
گفتم: عمار لطفا چشم از اونجا برندار... اصلا تو مبسوط الید هستی اما لطفا باهام هماهنگ باش! بذار ببینم کمالی کجاست؟! یاعلی...
هر چی نگاه کردم دور و برم... کسی از بچه های عملیات که بتونم با خودم ببرم نداشتم... پاشدم فورا یه وضو گرفتم... لباسم را پوشیدم... اسلحه ام را چک کردم... یه قرآن برداشتم و از زیرش رد شدم... یه وسیله برداشتم... پلاکش شخصی بود تا جلب توجه نکنه... رفتم به طرف خونه کمالی...
در راه هر چی دقت کردم، احساس خطر نمیکردم و نمیدونستم چرا خیلی آرومم... خیابون بغلی خونه کمالی پارک کردم... رفتم به طرف کوچه کمالی... با احتیاط و اما با ظاهری معمولی به طرف خونه کمالی قدم بر میداشتم... وقتی رسیدم خونه کمالی... چند تا زنگ زدم... حدسی که میزدم تقویت شد و فهمیدم که کسی نیست... چند ثانیه نشستم همونجا... دوباره پاشدم چند تا زنگ دیگه زدم...
به خوبی، سنگینی نگاه یکی را روی خودم احساس میکردم... چند بار این کار را تکرار کردم... خودم را زدم به کوچه عمر چپ... قیافه آدم های محتاج و محترم به خودم گرفتم... حتی سرم را آروم گذاشتم روی در خونه کمالی... توی همین حال و هواها و تئاتر بازی ها بودم که صدایی از پشت سر، توجهم را جلب کرد...
گفت: مومن! کاری از دستم بر میاد!
به طرفش بر نگشتم... همونجوری که صورتم به طرف در خونه کمالی بود، با بغض گفتم: از هیچکس هیچ کاری بر نمیاد... فقط الان حاج خانم میتونه کمکم کنه و بس!
گفت: خونه نیست؟
گفتم: بنظرت اگر بودش، الان پشت در وایساده بودم؟!
گفت: حق با شماست! شاید بتونم کمکتون کنم...
برگشتم به طرفش... تا چشمم به قیافه اش افتاد، یه لحظه لرز کردم... خیلی مصمم و آرام بود... دستش توی جیب کتش بود و لوله هفت تیرش را از زیر کتش میدیدم که به طرفم شکم و کلیه ام نشونه گرفته... شناختمش... «فرید» بود!!
ادامه دارد...
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از سرباز گمنام امام زمان (عج)
نگرانی سردار سلیمانی از قسمت اخر #پایتخت۵
سیروس مقدم:من از فحوای کلامشان متوجه شدم پایتخت های دیگرراهم دیده اند!!!
نطر سردار قاسم سلیمانی درخصوص ساخت ((پایتخت۵)) مثبت بود و فقط یک نگرانی داشتند که انتهای قصه چه میشود؟؟
@sarbazangomnam_ir
هدایت شده از .
❌ چشمتون روز بد نبینه، دیشب خواب دیدم #رئیسی رییسجمهور شده...❗️
🔺دلار رسیده بود به ۵هزار تومن!
🔺تلگرامو میخواستن فیلتر کنن
🔺محصورین فراموش شده بودن
🔺بحرانهای محیطزیستی بود
🔺آمریکا میخواست برجام رو بهم بزنه
🔺اعتصاب کارگرها
🔺همهجا فضای امنیتی و...
🔺اصلا یه وضعیت وحشتناکی...
✅ یهو از خواب پریدم دیدم خدا را شکر #روحانی رییس جمهوره و همش دروغه!
#تلخند
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از شبکه ادیان
خانواده #نخست_وزیر_کانادا در حال پخت #نان_هندی در بازدید از #معبد طلایی در #آمریتسار هند🍪
🌐 @adyan8
✴️ شبکه ادیان
خبرفوری
🔸مجلس نمایندگان آمریکا امشب درباره آغاز روند استیضاح ترامپ رأیگیری میکند. 🔹سوء استفاده از قدرت و
هدایت شده از 🍃🌸 زندگی زیباست 🌸🍃
هدایت شده از .
خیبࢪے ھــــ🍃🌸ــــا:
🔴 چیزی نشده رنگ همه پریده ، همش فیلم بود! داعشی در کار نبود ،جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! اون لگد هم اصلاً نخورد، پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها! همش فیلم بود!
🔸اما واقعیت ماجرا میدونید کجاست؟
🔹واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود، اون جایی که داعش، محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
اون جایی که این پاسدار انقلاب و مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود، اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
🔹واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها هم تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند! سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا!
🔹واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
🔹واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
🔹واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
🔹واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!
🔹واقعیت ماجرا رو باید از فاطمه سه ساله شهید جواد محمدی پرسید که ماه رمضون امسال که برسه یکسال میشه که باباش و ندیده...
🔸عزیز جان پایتخت همش یک قصه بود رو کاغذ و یک بازی بود جلوی دوربین!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری سلام الله علیها بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خود خدا
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از .
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 56
اینو گفت و دستش را محکم گرفت جلوی صورت و پیشونیش... من فقط فرصت کردم که چشمم را ببندم و یه کم گردنم را جمع و جور کنم... همین... تا جایی فهمیدم و یادمه که صدای مهیبی اومد و یه بنز با آخرین سرعت، جوری از پشت به ما زد که بعدا واسم گفتن که نصف بدنه سمند جمع شده بود و من و مامور ششم، حداقل نصف بدنمون از شیشه جلو به طرف بیرون آویزون بود...
بیست و چهار ساعت کامل بی هوش بودم... وقتی به هوش اومدم، تمام بدنم درد میکرد... سر و صورتم هم باند پیچی شده بود... یکی از دندونام هم خورد و خاکشیر... آرنج سمت چپم هم که مو برداشته بود... خلاصه خدا رحم کرد... در کل، به اندازه انفجار 24 فروردین 87 در حسینیه ثارالله شیراز و جلسه آقا سید انجوی نژاد، زخم و زیلی نشده بودم... اون شب انفجار، خیلی شب سختی بود... حالا من یه چیزی میگم و شما هم یه چیزی میشنوید... فقط یه کلمه بگم: صحنه عصر عاشورا مجسم شد که به خیمه زن و بچه های امام حسین حمله کرده بودن و هر طرف، جنازه زن و بچه و پیر و جوون بی گناه و گریه کن اباعبدالله ریخته بود روی زمین... بماند...
تا به هوش اومدم و فهمیدم که قدرت تکلم دارم، به تیم محافظ گفتم که: عمار کجاست؟
گفتند: عمار ماموریته... ینی هنوز درگیرن... اگه کار واجبشون دارید تا ارتباط بگیریم!
گفتم: زود... فقط زود...
سریعا ارتباط گرفتند و پیداش کردن... صدای عمار تا به گوشم خورد، جون گرفتم... خون در تمام رگهام جریان پیدا کرد... گفتم: محمد... عمار...
عمار گفت: محمد جان به گوشم! گرفتی خوابیدی مومن؟ پاشو بیا که کلی کار داریم!
گفتم: عمار جان خدا قوت! ... حالم خرابه الان... به قول اون بنده خدا که میگفت: مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه...
صدای قهقهه عمار که شنیدم، روحم تازه شد... گفت: خدا بگم چیکارت کنه محمد! روی تخت بیمارستان خوش اخلاق تری تا توی اداره! محمد من الان شرایطم، شرایط «الف» هست!
گفتم: دم شما گرم! تغییر موضع نده تا یا خودش بیاد یا خبر مرگش!
گفت: مشکل نداره! اما پیشنهاد میکنم فیلم دیروز را بگیر و ببین! فرستادم روی سیستمت... فایل الف 5 را باز کن... فرصت نکردم آنالیزش کنم... اما ... بنظرم نقشه مون جواب داد...
سرم داشت به خاطر ضربه ای که خورده بود، میترکید... بهتره بگم داشت میپوکید... همینجور که دستم را روی شقیقه سمت چپم گرفته بودم، گفتم: عمار! از مامور ششم چه خبر؟
گفت: پرید... واسش «پاک» رد کردم... همین قدر که بی آبرو بازی در نیاورد و مثل بچه آدم نشست تا سانحه رخ بده، خودش ینی کلی کار کرده... البته میدونی که، فایلش مال اداره ما نبودا... به اداره ما مامور شده بود...
ناراحت شدم... من اصولا از مرگ هیچکس خوشحال نمیشم... گفتم: آره... همون شب که با دکتر الهی نشستیم و زندگی و ارتباطات و کانال هاش را بررسی کردیم، فهمیدیم چه خبره... گفتم که واست... به خاطر همین گذاشتمش دم در خونمون ... چون خونمون را سه شب پیش خالی کرده بودیم و زن و بچه ام را فرستاده بودم سپیدان... هم میخواستم مامور ششم در اداره و توی چشممون نباشه... و هم میخواستم همون جایی باشه که بالاخره قراره بیان سراغ من... بسیار خوب... خوب کردی که واسش پاک رد کردی... خدا خیرت بده... خدا رحمتش کنه... بگو واسش کم نذارن و مراسمش آبرودار برگزار بشه...
گفت: چشم حاجی! ... پس لطفا شما هم تا فیلم دوربین کوچتون را آنالیز کردی خبرم کن! اگر هم دیدی میتونی سر پا باشی، پاشو بیا دارالرحمه 223...
گفتم: رو تخم چشام! از مامور هفتم چه خبر؟
گفت: سر جاشه... دیگه فکر نکنم...
مکالمه ام با عمار قطع شد... جمله اش ناقص موند... دادم بچه ها اینقدر تلاش کنند تا دوباره فرکانس برگرده... اما برنگشت...
ادامه دارد...
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از سرباز گمنام امام زمان (عج)
#طلبه_جهادی
آن چه از اسلام ناب آموخته ایم این است که؛ روحانیتی که به فکر محرومین نیست، وسردمدار مبارزه با تبعیض، ظلم و رسیدگی به محرومين نباشد، از آموخته هایش و ازاسلام ناب فاصله گرفته است.
@sarbazangomnam_ir