#همسایه _زورگو
#part_8
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متاسفانه کنترل دستام دیگه با من نبود
مشتم با شدت تموم توی صورتش کوبیده شد
اخ بلندی گفت
- چه..چه غلطی کردی؟
چشمکی زدم
- عذر میخوام جناب!
من سندرم دست بی قرار دارم مثله دهن شما
و با لبخند ملوسی به روی صورت خشک شدش از کنارش رد شدم
اوووف دستم درد نکنه
عجب چسبیدااا
نیما جدا از پزشکی مربی دفاع شخصی هم بود و من جدا از کاراته
دفاع شخصی ام کاملا بلند بودم
آره داش
یه پا مشتی بودم واسه خودم!
از دانشگاه بیرون زدم
با دست و دلبازی تموم یه تاکسی دربست گرفتم
چون اینهمه راهو تا خونه کسی نمیبرد
خونه باکالاسی ام کلی دردسر داشت
گفتم بابا جون میرم خوابگاه نون و ماستمو میخورم این خونه مجرد بازیا چی بود
اگه یهو جن بیاد بخورتم چی؟
وارد لابی شدم
مثله همیشه توی سکوت بود
تا جایی که میدونستم بقیه واحدا ماله چهره های معروف و آدمای به شدت پولدار بود
حالا خدا چطور زده بود پس کله این رفیق بابا و این واحد و در اختیار من گذاشته بود
یه معمای فوقالعاده عجیب بود
که بابا قبول نمیکرد مشکوک باشه اما به هرحال من بهش مشکوک بودم
از آسانسور بیرون اومدم
که یه پسرو جلوی واحد روبه رویی دیدم
با دیدن من که داشتم در و باز میکردم ابروهاشو بالا انداخت
با تعجب گفت
- بسم الله
چشام درست میبینه؟
یه دختر اینجا زندگی میکنه؟!
#همسایه _زورگو
#part_9
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ابروهام بالا پرید
چرا از دیدن یه دختر تو این خونه تعجب کرد؟
همون لحظه صدای بلند و آشنایی اومد
- ماهان دو ساعته داری چه گهی میخوری
بیا تو دیگه!
پسره خیره به من
با لحن بامزهای گفت
- میران بیا یکی بزن پس کله ام
فکر کنم توهم زدم دارم حور و پری میبینم
نیشخندی زدم و با تمسخر گفتم
- اختیار داری جناب
لبخند پهنی زد
- چه حور و پری زیبا و خوش صدایی
همون لحظه مردی که این پسره میران خطابش کرده بود
اومد جلوی در و پشت سرش ایستاد
عصبی گفت
- داری چی زر زر میکنی؟
سرشو بالا آورد
هر دو با دیدن هم دیگه چشمامون درشت شد
با هم داد زدیم
- تووو؟
اخمامو درهم بردم
که اونم به شدت اخم کرد
اوف بخورمت جذاب خان چه اخم دلبری میکنی
با همون بالا تن...ه لخ..تش یه قدم جلو اومد
و غرید
- تو باز اینجا چه غلطی میکنی؟
ابرو بالا انداختم
نه انگار بد دهنی توی گوشت و خونش بود
شبیه خودش جواب دادم
- من خونمه
تو خودت اینجا چه غلطی میکنی؟
#همسایه _زورگو
#part_10
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حق به جانب گفت
- منم خونمه
یهو هر دو انگار فهمیدیم چه خبره چشمامون درشت شد
ن...نکنه همسایه بودیم؟!
با حرص دندوناشو بهم فشرد و زیر لب گفت
- همش زیر سره باباست...
ادامه حرفشو نشنیدم
پسری که اسمش ماهان بود با نیش باز جلو اومد
به من اشاره کرد
- اوووف
الان تو همسایه این گوریلی؟
گوریل و خوب اومده بود
لامصبب به سختی داشتم چشمامو کنترل میکردم روی عضله های همین گوریل نشینه
همسایه گرامی و خیلی خیلی خوش اخلاقم چشم غره ای بهش رفت
- خفه شو ماهان
قبل اینکه من جوابی بدم گفت
- خیلی زیاد اینجا نمیمونه
و تهدید آمیز بهم نگاه کرد
- مگه نه خانوم کوچولو؟
منظورشو متوجه نمیشدم
رفتن و نرفتن من به این چه ربطی داشت؟
با فکر شیطانی به ذهنم رسید چشمام درشت شد
این مردک لابد یه غلطی میکرد که به طبقه خلوت نیاز داشت
آره همین بود
اخی موش بخورتت پسرجون
نیشخندی زدم
- به همین خیال باش
شبتون بخیر آقایون
قبل از اینکه درو ببندم صداشو شنیدم که غرید
- بچرخ تا بچرخیم دختره سرتق
#همسایه _زورگو
#part_11
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعنی میخواست کاری کنه من؛ نبات!
خودم با پای خودم از اینجا برم؟
اخی کورخوندی مردک!
هنوز نباتو نشناختی
من یه لول بالاتر از لج و لجبازی بودم
در و محکم بهم کوبیدم
جوری که مطمئن شم هر دوشون خوب با صدای در گرخیدن
کیفور از کاری که کردم آواز گویان به طرف آشپز خونه رفتم
همین که در یخچال و باز کردم
کیفم زهر مارم شد
ای بخشکی شانس شپشم ته یخچالم پشتک نمیزد
از وقتی اومده بودم هنوز یه خرید واسه اینجا نکرده بودم
باید فردا بعد کلاسم خرید میکردم
خواستم بیخیال شکمم شم
اما با صدای ناهنجاری با تمومه وجودش اعلام نا رضایتی کرد از تصمیمم
پوفی کشیدم
گور بابای پول مهم شکمم بود
از اسنپ فود و از یه رستوران نزدیک اینجا یه جوجه کباب سفارش دادم
لباسامو عوض کردم
نگاهم به دفترا و کتابام افتاد
نُــــچ،
تا این شکم لامصبو پر نمیکردم هیچی توی مخم نمیرفت
همین که صدای زنگ اومد
بی توجه به وضعیتم شبیه میک میک به در چسبیدم
درو که باز کردم پیک بدبخت مات موند
- پشت در منتظر بودید؟
لبخند دندون نمایی زدم و غذا رو ازش تحویل گرفتم
- نه
من سرعتم یکم بالاعه
زیر لب گفت
- آها
فقط یکم
تشکر کردم و نذاشتم حرف اضافه ای بزنه و در و روش بستم
بوی کباب داشت دیوونه ام میکرد
بنظرم هیچ چی توی جهان مهم تر از شکم نازنینم نبود
دنبال یه چنل میگشتی که رمان بزاره پیداش کردی جوین شو و به خانواده roman love ملحق شو☆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Where broken hearts still beat for love
جایی که قلب های شکسته برای عشق میتپند
((: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ch: https://eitaa.com/MYLOVE155
هدایت شده از 𝗠𝗮𝗴𝗶𝗰𝗮𝗹 𝗟𝗶𝗯𝗿𝗮𝗿𝘆𓋜
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چون دنیا رو نابود میکنن نه دخترشو🛐❤️🔥
Link : JvbkseFnw
به دنیای کتاب خوش امدی بزن رو پیوستن که قراره عاشق اینجا بشی🌔✨