#همسایه _زورگو
#part_12
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبیه قحطی زده ها به سمت غذام حمله کردم
نمیدونم چند دقیقه گذشت
سر بلند کردم فقط جنازه ظرفای خالی جلوم بود
همشو من خورده بودم؟
بسم الله
همین جوری پیش میرفتم دو روزه دیگه اندازه بامشاد توی فیلم نقطه چین میشدم
باید میرفتم باشگاه
به سمت جزوه هام رفتم کمی درس بخونم
فسفر سوزوندن توی هضم شدن غذا ربطی داشت؟
نمیدونم
بنظر خودم که داشت
نمیدونم چرا یهو قیافه همسایه جون توی پس زمینه ذهنم ظاهر شد
اسمش میران بود؟
نیشم وا شد
لامصب اسمشم داف بود
جونِ نیما اگه بد دهن نبود تورمو براش پهن میکردم
ولی حیف بییشتر به یه آدمخوار جذاب میخورد
خدا نصیب کنه چندتا از اینارو
با خودم عهد کرده بودم
من تا از این شهر شوهر پیدا نمی کردم بر نمیگشتم
چون متأسفانه من از این رسم و رسومای که ناف پسر عمو و دختر عمو هارو توی آسمونا میبندن چیزی عایدم نشده بود
به خشکی شانس
باید خودم تلاش میکردم واسه پیدا کردن نیمه گم شدم
تا قبل اینکه بدزدنش...
سرمو تکون دادم که از فکرش بیام بیرون
کمی که خوندم
شبیه اسب آبی شروع کردم به خمیازه بلندی کشیدن
کتاب همیشه برام حکم قرص خوابآور و داشت
بدون قهوه نمیتونستم راهمو پیش ببرم
الانم قهوه نداشتم
پس با همین بهونه جمع و جور کردم و به سمت اتاقم رفتم
فردا از ساعت 8 صبح تا غروب کلاس داشتم
بعدشم میرسیدیم به جذاب ترین قسمت ماجرا
باید خرید میکردم
#همسایه _زورگو
#part_13
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با صدای زنگ الاغ گوشیم به زور گوشه چشممو باز کردم
هنوز ساعت ۶ صبح بود
چه خری الان بیدار بود که من بیدار شم؟
عصبی نگاهی به اسکرین گوشیم انداختم و با دیدن شماره نیما
صورتم از حرص سرخ شد
کفری جواب دادم و نذاشتم حرف بزنه
- مردک گاو نفهمه روانی ساعتو نمیبینی؟
هنوز آدم نشدی تو؟
صدای بم شده اش اومد
- هووی دستی رو بکش
چته باز سگ شدی پاچه میگیری
حس کردم با این حرفش دود از گوشام و دماغم بیرون زر
پتو رو روی بغلم فشرو و با جیغ گفتم
- چمه نیما؟
دیــ...ـوث ساعت ۶ صب زنگ زدی میگیی چتههه؟
صدای پیجر اومد و انگار هنوز بیمارستان بود
با خنده گفت
- جون نبات الان شیفتم تموم شد
یادم نبود هنوزم کپیدی
اینم از تمومه محبت داداش ما
هنگام تقسیم شانس بنده کدوم گوری بودم خداجون؟
بی حوصله گفتم
- زت زیاد
قطع کن خوابم میاد
قبل اینکه قطع کنم گفت
- صبر کن سگ
مهشید میخواد بیاد پیشت، خودش جرعت نکرد بهت زنگ بزنه
آدرستو بفرست براش
نه انگار این نمیذاشت بخوابم
- دوس دختر تو چه صنمی به من داره؟
پوفی کشید
- رفیقته روانپریش
حالا دو روز دیرتر فهمیدی دوس دختر منه نمردی که
دندونامو روی هم ساییدم نـ..ـرینم بهش
با حرص قطع کردم
بره بمیره مردیکه پر روی بی خاصیت با اون رفیق بی خاصیت ترم
#همسایه _زورگو
#part_14
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اصلا چه معنی داره
تا من دوسپسر ندارم، داداشم دوست دختر داشته باشه؟
قباحت داره بمولا
اما این دل لامصب صاب مرده ام همچین شبیه دل گنجشک بود
والا بخدا
نبات مظلوم
آدرس و برای مهشید فرستادم و گفتم ساعت 9 میام خونه
نیما ت.خ..م سگ خواب و از سرم پرونده بود
مردک تو دکتری
شب تا صبح خواب نداری نباید بزاری منه خاکبرسرم بخوابم
بلند شدم و به سمت حموم رفتم
با دیدن دم و دستگاه دوشش برق از سرم پرید
داش اینا دیگه چیچی بودن؟
منگ جلو رفتم
خرت و پرتامو روی قفسه مخصوصش خالی کردم
نیم ساعت فقط با دوش ور رفتم تا یاد گرفتم تنظیمش کنم
خدا گوگل جان و به همه ما خنگولا ببخشه
الهی آمین
دوش پر ماجرامو گرفتم و سریع بیرون پریدم
آخیش چقدر خوب بودا
کیف داد
لباسامو پوشیدم و منظم و خوشگل موشگل
برعکس شلختگی دیروز
از خونه بیرون زدم
همون اول نگاهم به سمت واحد کناریم رفت
با اون مردک بی ادب
دلم میخواست کلی فضولی کنم، اما حیف که کلاسم دیر میشد
انشالله بمونه واسه یه وقت دیگه
به زور نبات کنجکاو درونمو راضی کردمو عین بچه آدم باهم از ساختمون بیرون رفتیم
#همسایه _زورگو
#part_15
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وارد دانشگاه شدم
به لطف نیما جون زود اومده بودم و هنوز وقت داشتم
شبیه کلاس اولا یه شیر و کیک خوردم و بعد رفتم سر کلاس
دقیقا همون جایی که دیروز بودم نشستم
از اول تا آخر نگاه همون پسری که یه سیلی ناقابل ازم نوش جان کرده بود روم بود
نکنه مثله فیلما ترورم کنه؟
عع وا ترسیدم
اصغر جونم کنارم نشسته بود
از این پسره خوشم اومده بود ابلفظلی
ولی به چشم فرزندی ها
به چشم شوهری من آرمان های قوی داشتم
از جمله قد بلند و هیکلی بودن
همین لحظه هیکل این همسایه بد دهنه اومد توی ذهنم
خب در کمال نا باوری باید میگفتم اره این دقیقا شبیه آرمان هام بود
ولی خب تور کردنش با توجه به اخلاقش تقریبا ۰٪ بود
شانس نبات به روایت تصویر
کلاس که تموم شد شایان اومد جلو
همون اصغر خودمونو میگم
- پایه ای تا شروع کلاس بعدی بریم یه چی بخوریم؟
اول مشکوک نگاش کردم، اما همچین بدکم نمیگفت
باید گارد خودمو کم کم نسبت به پسرا پاییین میاوردم
اخیی
موجودای گوگولی
بلاخره ساعت 8 بود که کلاسام تموم شدن
شبیه خر کوبیده شده بودم
با یادآوری اینکه یدونه تخم مرغم توی یخچالم نیست
خسته و بغض کرده به سمت فروشگاه رفتم
کارم ۱ ساعت طول کشید
خریدام اونقدر زیاد بودن خودم که سهله باید خر کرایه میکردم
و قرار شد خودشون برام بیارن
وقتی رفتم خونه
ساعت از 9 رد شده بود و مهشید هنوز نرسیده بود
همون لحظه زنگ واحد خورد
پیک بود
کیسه های خرید و گرفتم، صدای اسپیکر و تا ته بالا زدم و مشغول چیدنشون توی کابینت و یخچال شدم
دقیقا نصفشون فقط خوراکی بودن
ناز شکمت نبات جون
بلند داشتم با آهنگ میخوندم و قر میدادم
البته خوندن که چه عرض کنم رسما عر میزدم
بله، خودمم میدونم صدام عالیه
اصلا همه که نباید هایده باشن
کشور به چند تا کلاغ مثله منم نیاز داره
بازم صدای زنگ اومد
مطمئن بودم این بار دیگه خوده مهشیده گیس فرفریه...
#همسایه _زورگو
#part_16
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سمت در رفتم و بازش کردم
قبل از اینکه مطمئن شم مهشیده یا نه
با تهدید گفتم
- بیا تو زنیکه زیرآبی زن
بیا که قراره ا...
اما با دیدن همسایه سگ اخلاق..
نه چیزه با دیدن اقا میران خوشتیپ رباط صلیبی مغزم قاطی کرد و دهنم وا موند
این اینجا چی میخواست؟
قبل از اینکه شلوار سنبادیم که عکس موش و گربه روش بود و ببینه
در و سریع تا نصفه بستم
البته دیر شده بود و شرفم به چوخ رفته بود
چون متاسفانه دیدش...
اما بی توجه به وضعیتم عصبی گفت
- صدای آهنگ کوفتیتو میزنی پایین یا بیام بزنمش پایین؟
وا مگه اینجا دیواراش عایق صدا نبودن؟
ولی خب صدای آهنگم اونقدر بالا بود عایق که سهله
۷ لایه دیوار بتنی ام جلوشو نمیگرفت
اصلا هرچی
به این چه ربطی داشت؟!
با پر رویی چونمو جلو دادم و گفتم
- چار دیواری اختیاری
به تو چه؟
چشماش درشت شد
باورش نمیشد باهاش اینجوری حرف بزنم
فکر کنم به تریش قباش بر خورده بود
مشخص بود تاحالا یکی به این اقازاده خوش قد و بالا نگفته بالای چشت ابروعه
دندوناشو روی هم فشرد و دستاشو مشت کرد
عصبی غرید
- دختره رو مخ
شونه بالا انداختم و خونسرد گفتم
- خودتی!
یهو نگاهم به رگ برجسته روی دستش که تا ساعدش رفته بود کشیده شد
حتی از زیر لباسم مشخص بود چقدر بازوهای داره
وای ننه من ضعف بازو داشتمم
به زور آب دهنمو جمع کردم
به خودم تشر زدم
خاک تو سرت نبات چقدر هیز شدی!
با نیشخند گفت
- هوی دختر تام و جری اگه نگاه کردنت تموم شد
با زبون خوش برو اون کوفتیتو خاموش کن!
چنان ترسناک گفت که حس کردم شلوار لازم شدم
#همسایه _زورگو
#part_17
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفس عمیقی کشیدم و خونسردی خودمو حفظ کردم
تخس با دل و جرعت نمادین تکرار کردم
- خاموش نمیکنم
برو هرکاری دلت میخواد بکن
خواستم در و محکم بهم بکوبم که پاشو لای در گذاشت
با جیغ گفتم
- چیکار میکنی مردیکه گاو
صورتش سرخ شد
- همون کاری که خودت گفتی
من یه چی گفتم این چرا قبول کرد؟
میدونستم دلش نمیخواد در و هول بده وگرنه الان مثله چسب دو قلو به دیوار چسبیده بودم
سرشو خم کرد، صداشو آورد پایین
و با تهدید غرید
- پا رو دمم نزار دختر کوچولو
نمیدونم هدف بابا از آوردن تو لامصب اونم بیخ گوش من چیه ولی هرچی که هست نمیزارم به چیزی که میخواد برسه!
هنگ کرده بودم
چرا نمیفهمیدم داشت چی میگفت این؟
صورتمو کج و کوله کردم براش
- داری چی میگی تو
دیوونه متوهم خدا شفات بده
نیشخندی زد و پاشو کشید
که نفس راحتی کشیدم
در واحدش محکم بهم کوبیده شد
شونه ام بالا پرید
حس کردم فشارم افتاد
تلافی کاری که دیروز باهاشون کردمو سرم در آورد مردک
زیر لب هرچی که از دستم بر اومد و بستم به ریشش
اسکله دو قطبی
خدا به حال زنت بسازه
چه احمقی اصلا زنه این میشد؟
رو کش نوتلا
داخلش برج زهرمار، جانشین ابوبکر، زهرحلاهل
- نبات؟
چرا با این وضعیتت اینجا وایسادی؟
رنگت چرا پریده
#همسایه _زورگو
#part_18
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تازه نگاهم به لباسام افتاد
تمومه مدت همینجوری جلوش قمپز در اومدم؟
پس واسه همین بهم گفت تام و جری
یهو گریم گرفت
سگ تو روحت نبات
ابهت نازنینم به چوخ رفت خدا لعنتت کنه مردیکه
من چه گناهی به درگاه خدا کردم شدم همسایه این ابوالهول
یعنی تو بهترین خونه ام باید یکی باشه که بیاد صاف ب..رینه تو احساس خوبم
از جام بلند شدمو و دق و دلیمو سر مهشید خالی کردم
- اصلا به تو چه ها
هرچی میکشم زیر سر توعه زیرابی زنه
با بهت به خودش اشاره کرد
- منن؟
باز تو سگ شدی پاچه بقیه رو گرفتی به من چه
دختره اسکل
عصبی گفتم
- بیا برو تو حرف نزن الان پتانسیل کشتنتو جای اون مرتیکه دارم
با خنده اومد تو
- بازم پاچه چه بدبختیو دریدی؟
چشم غره ای بهش رفتم و به طرف اسپیکرم رفتم
خواستم صداشو بزنم پایین
اما سریع پشیمون شدم
بزنم پایین که این مردک فکر کنه ازش ترسیدم؟
یه صدای درونم گفت مگه نترسیدی؟
سر تکون دادم
اصلانم از صورت سرخ و چشای سیاهش نترسیدم
اما بخاطر اداب آپارتمان نشیتی یکم صدای موزیکمو کم کردم
فقط یکمی!
به عقب برگشتم
خواستم به مهشید بگم راحت باشه
اما پر رو خانوم راحت تر از این حرفا بود که من حرفی بزنم
و فقط مونده بود ش..♤..و...ت..شم در بیاره
roman love:))
عmل به قول داریم🦢 آماری که میزارمش: 100 آمار فعلی: 26 Link:@MYLOVE155
عمل به قول رو تو چنل جدید گذاشتم 🎀🎀
https://eitaa.com/romanloveamalbgaol