eitaa logo
مباحث
1.9هزار دنبال‌کننده
46.3هزار عکس
45هزار ویدیو
2.1هزار فایل
﷽ 🗒 کانالهای دیگر ____________ ❒ قرآن کریم ؛ @Nafaahat | @ye_ayeh ❒ نهج البلاغه ؛ @nahj_olbalaghe ❒ صحیفه سجادیه ؛ @ghararemotalee ❒ فقه و احکام @feqh_ahkam ⚠️ برای تقویت کانال، مطالب را با آدرس منتشر کنید. 📨 دریافت نظرات: 📩 @ali_Shamabadi
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر مردی که نسبت به خودش غیرت نداره رو بدانیم ، مسئولی که نسبت به میلیونها نفر از نوامیس کشورش بی تفاوت باشه رو چی بگیم؟ ╭────๛- - - - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 ورود قوی ستاد امر به معروف به مسأله بازداشت احمقانه متحصنین/ اگر شما زور دارید... 🔹 دبیرستاد امر به معروف کل کشور، پس از موضع‌گیری رسمی و صحيح، دبیر تهران را به جمع متحصنین فرستاد. 🔹 روح الله مؤمن نسب، دبیر انقلابی ستاد امر به معروف تهران گفت: شما روی صندلی هایی نشستید که شهدایی برای آن جان داده‌اند. اگر زور دارید، جلوی بی‌حجابی‌ها را بگیرید. را درست کنید ╭────๛- - - - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 پشت پرده عجیب بی حجابی‌های اخیر/نقشه‌ای شوم برای حمله به ایران! ╭────๛- - - - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
آقا ! ╭────๛- - - - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
هدایت شده از فقه و احکام
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لعن الله من با یغار ... 🎥 خدا لعنت کند کسی را که غیرت ندارد 🎙 استاد عالی | @Zendegi_Et 📖 @feqh_ahkam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مباحث
دعا برای رفع مشکلات نهم - شیخ طوسی روایت کرده از فحّام از محمّد بن احمد هاشمی منصوری از عموی پدرش ا
| علیه‌السلام ۷ نشانه های سه گانه امامت دهم - قطب راوندی روایت کرده از هبه اللّه بن ابی منصور موصلی که گفت : در دیار ربیعه کاتبی بود نصرانی از اهل کفرتوثا. نام او یوسف بن یعقوب بود و ما بین او و پدرم صداقت و دوستی بود؛ پس وقتی وارد شد بر پدرم. پدرم از او پرسید که برای چه در این وقت آمدی ؟ گفت : مرا متوکل طلبیده و نمی دانم مرا برای چه خواسته الا آنکه من سلامتی خود را از خود خریدم به صد اشرفی و آن پول را با خود برداشته ام که به حضرت علی بن محمّد بن رضا علیه السلام بدهم. پدرم به وی گفت که موفق شدی در این قصدی که کردی. پس آن نصرانی بیرون رفت به سوی متوکل و بعد از چند روز کمی برگشت به سوی ما خوشحال و شادان. پدرم به وی گفت که خبر خود را برای ما نقل کن . گفت : رفتم به سرّ من راءأی و من هرگز به سرّ من رأی نرفته بودم و در خانه ای فرود آمدم و با خود گفتم خوب است که این صد اشرفی را برسانم به ابن الرضا علیه السلام پیش از رفتن خود به نزد متوکل و پیش از آنکه کسی بشناسد مرا و بفهمد آمدن مرا ؛ و معلوم شد مرا که متوکل منع کرده ابن الرضا علیه السلام را از سوار شدن و ملازم خانه می باشد. پس با خود گفتم چه کنم؟ من مردی هستم نصرانی! اگر سؤال کنم از خانه ابن الرضا علیه السلام، ایمن نیستم از آنکه این خبر زودتر به متوکل برسد و این باعث شود زیادتی آنچه را که من از آن می ترسیدم؛ پس فکر کردم ساعتی در امر آن، پس در دلم افتاد که سوار شوم خر خود را و بگردم در بلد و بگذارم خر را به حال خود هر کجا خواهد برود شاید در بین مطلع شوم بر خانه آن حضرت بدون آنکه از احدی سؤال کنم؛ پس پولها را در کاغذی کردم و در کیسه خود گذاشتم و سوار خر خود شدم؛ پس آن حیوان به میل خود می رفت تا آنکه از کوچه و بازار گذشت تا رسید به در خانه ای ایستاد؛ پس کوشش کردم که برود، از جای خود حرکت نکرد. گفتم به غلام خود که بپرس این خانه کیست ؟ گفتند: این خانه ابن الرضا است ! گفتم : اللّه اکبر، به خدا قسم این دلیل است کافی، ناگاه خادم سیاهی بیرون آمد از خانه و گفت : تویی یوسف پسر یعقوب ؟ گفتم : بلی ! فرمود: فرود آی ، فرود آمدم پس نشانید مرا در دهلیز و خود داخل خانه شد، من در دل خود گفتم این هم دلیلی دیگر بود! از کجا این خادم اسم من را دانست و حال آنکه در این بلد نیست کسی که مرا بشناسد و من هرگز داخل این بلند نشده ام. پس خادم بیرون آمد و گفت : صد اشرفی که در کاغذ کرده ای و در کیسه گذاشته ای بیار، من آن پول را به او دادم و گفتم این سه. پس برگشت آن خادم و گفت داخل شو؛ پس وارد شدم بر آن حضرت در حالی که تنها در مجلس خود نشسته بود، فرمود: ای یوسف ! آیا نرسید وقت و هنگام هدایت تو؟ گفتم : ای مولای من ! ظاهر شد برای من از برهان آن قدری که در آن کفایت است . فرمود: هیهات ! تو اسلام نخواهی آورد و لکن اسلام می آورد پسر توفلان و او از شیعه ما است ، ای یوسف ! همانا گروهی گمان کرده اند که ولایت و سرپرستی و دوستی ما نفع نمی بخشد امثال شما را دروغ گفتند، واللّه ! همانا نفع می بخشد امثال تو را، برو به سوی آنچه که برای آن آمده ای پس به درستی که خواهی دید آنچه را که دوست می داری. یوسف گفت : پس رفتم به سوی متوکل و رسیدم به آنچه اراده داشتم پس برگشتم. هبه اللّه راوی گفت : من ملاقات کردم پسر او را بعد از موت پدرش و به خدا قسم که او مسلمان و شیعه خوبی بود؛ پس مرا خبر داد که پدرش بر حال نصرانیت مرد و او اسلام آورد و بعد از مردن پدرش می گفت که من بشارت مولای خود می باشم .