- مَفتون -
امشب به قصهی دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست میگ
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
- هوشنگ ابتهاج
هدایت شده از - یک عدد خوددرگیر -
من واقعا عاشق دختر بودن و زن بودن هستم
ولی مردها منو ازش خسته میکنن.
در عین حال با خودم میگم چه خوب که مثل اونا نیستم.
اگر ناراحت شدی با طرف مقابلت حرف بزن.
اگر ناراحت شدی با طرف مقابلت حرف بزن.
اگر ناراحت شدی با طرف مقابلت حرف بزن.
اگر ناراحت شدی با طرف مقابلت حرف بزن.
اگر ناراحت شدی با طرف مقابلت حرف بزن.
هدایت شده از ـ تفاح ـ
کاش عمل به جمله " از هرکی که اذیتت
میکنه فاصله بگیر" به سادگی نوشتنش بود.