#سخنےبࢪاےتۅ﴿💛🌿﴾
[•شبیازمیاناینٰٔهمهدردْ امیـدمیرویـٰٓد•]
j๑ïท➺ @Maghsad🌱
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت14
مامان: آیه ،پاشو بیا این سالادا دست تو رو میبوسه.
- عههه مامااان،،من تازه اومدم ،بزار یه کم پیش بی بی بشینم
میام.
مامان:دخترامشب عموت اینا میخوان بیان ،اون موقع که
تو بخوای جدا شی ازبی بی فک کنم نصف شب شده...
- نمیشه صبر کنیم امیربیاد؟ ،وارد تره هااا.
مامان: دختراینجوری تو پیش میری ،هر کی ببرتت دو
روزه برت میگردونه.
بی بی: خیلی هم دلشون بخواد ،این دسته گل بشه عروس
خونشون.
با شنیدن این حرف لپام گل انداخت
همین لحظه در خونه باز شد و امیر وارد خونه شد
- بفرما مامان خانم ،اینم گل پسرت ،امیر جان آستینات و
بالا بزن برو کمک مامان. امیر:سلام ،چی شده ؟
بی بی: سلام عزیزم.
مامان: سلام ،خسته نباشی ، آیه پاشو بیا داره شب میشه.
- ای بابا ، باشه.
بعد درست کردن سالاد رفتم توی اتاقم لباسمو عوض کردم.
تو آینه داشتم خودمو نگاه میکردم که دراتاقم باز شد
امیراومد داخل.
به دستاش نگاه کردم ببینم باز چیزی
همراش نباشه.
امیر: چیه ،نگاه نگاه میکنی.!
- ها،،؟هیچی ،کاری داری؟
امیر: میگم آیه ،چند وقته میخوام باهام صحبت کنم.
- در چه مورد؟
امیر: در مورد دوستت!
- هااااااا؟!!!😳
امیر: چیه ،مگه چیز بدی گفتم.
- تو سارارو کجا دیدی؟
امیر: آهاپس اسمش ساراست.
-یعنی تو اسمشم نمیدونستی؟
امیر:یه جوری میگی اسمشو نمیدونستی که انگارروزی
چند بار باهم میریم بیرون یا باهاش حرف میزنم.
- بابا بیخیال،خل مشنگ ترازتو پیدا نمیشه ،حتما
میخوای بگی خوشت هم اومده ازش.
امیر: هممم… آره
🎐♥️
♥️🎐♥️🎐
🎐♥️🎐♥️🎐♥️
♥️🎐♥️🎐♥️🎐♥️🎐
🎐♥️🎐♥️🎐♥️🎐♥️🎐♥️
♥️🎐♥️🎐♥️🎐♥️🎐♥️🎐♥️🎐
*╔❖•ೋ° °ೋ•❖╗*
j๑ïท➺ @Maghsad
*╚❖•ೋ° °ೋ•❖╝*
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#جبرانی
#پارت15
- واییی شوخی نکن،تو کی عاشقش شدی من نفهمیدم؟!!
امیر: ول کن این حرفارو ،الان کمکم میکنی یا نه؟
- خیر.
امیر: چرا؟
- حیف دوست من نیست که بیاد زن تو بشه؟..
امیر یه دور چرخید : مگه من چمه!؟؟
- یه دور دیگه بزن.( امیرم دوبار چرخید)
- حالا که دقت میکنم ،خدا در و تخته رو عین هم
ساخته ،یکی ازیکی....
( صدای زنگ آیفون اومد)
- بریم مهمونا اومدن.
امیر: عع پس تکلیف من چی میشه ؟
- هیچی،یه دورازروی درس تصمیم کبری بنویس تا بهت
بگم😁
وارد پذیرایی شدم ،چادررنگیمو روی سرم مرتب میکردم.کنار در ورودی ایستادم
که درباز شد و زن عمو و معصومه وارد خونه شدن.در حالیکه بازن عمو احوال پرسی میکردم چشمم به در
بود و منتظررضا ...
معصومه نگاهی کرد به قیافه تابلوی من لبخندی زد.
معصومه: تو حیاطه داره با امیر صحبت میکنه.
لبخندی زدمو رفتم سمت آشپز خونه
بابا و عمو هنوزنیومده بودن
،سینی چایی رو آماده کردم
استکانارو داخلش مرتب چیدم، یه دفعه چشمم به پنجره افتاد.
رفتم نزدیک پنجره شدم و به امیر و رضا نگاه میکردم
مامان : دنبال چیزی میگردی اون بیرون ؟
- هاااا...نه ..چقدرامشب ماه قشنگه تو آسمون
مامان: آها ماه آسمون یا ماه زمین؟؟
با شنیدن حرف مامان خجالت کشیدمو رفتم سمت سماور.
چایی رو داخل استکانا ریختم داشتم ازآشپزخونه
میرفتم بیرون که
در خونه باز شد و امیرو رضا وارد خونه شدن.
رضا مثل همیشه خوشتیب وخوش لباس بود
رضا : سلام
مثل ندید بدیدااا که انگار صد ساله ندیده بودمش داشتم
نگاهش میکردم.
- سلام
امیر: خواهر من چاییت سرد شده هاا...
با حرف امیر فهمیدم باز دوباره گند زدم.
نمیدونم چرا هر موقع رضارو میبینم خرابکاری میکنم.
چایی رو بردم گذاشتم روی میز که امیرزحمت دورزدنش وکشید. بعد رفتم کنار معصومه نشستم.
معصومه اروم زیر گوشم گفت:راستی یه خبر خوب دارم
برات...
☔️🍂
🍂☔️🍂☔️
☔️🍂☔️🍂☔️🍂
🍂☔️🍂☔️🍂☔️🍂☔️
☔️🍂☔️🍂☔️🍂☔️🍂☔️🍂
🍂☔️🍂☔️🍂☔️🍂☔️🍂☔️🍂☔️
*╔❖•ೋ° °ೋ•❖╗*
j๑ïท➺ @Maghsad
*╚❖•ೋ° °ೋ•❖╝*