- با تو بهار میشود فکرم -
با خود فکر میکنم دوستت دارم. بعد میبینم نه، بیشتر از دوست داشتن است حس درونم. مثلا اگر از من بپرسند که حاضرم برایت چه کنم؟ میگویم بمیرم! آری؛ بمیرم. چون مردن بزرگترین کاریست که آدم میتواند در حق کسی انجام دهد. چون تو از بزرگترین داشته ات که زنده بودن است میگذری و ترجیح میدهی نباشی بخاطر کسی!
دیوانه ام؟ نه. فقط حس میکنم کسی بیشتر از شما ارزش مرگ مرا ندارد.
دوست دارم برایتان بمیرم چون وقت مرگ، تنها کسی که قول آمدن داده، شمایید. چون شما تنها کسی هستید که هرچه بیشتر دوستش میدارم، سینه ام بیشتر میسوزد از شوق و محبت!
من نشانه های بودنم را در کنار شما حس میکنم و آخرین باری که با تمام وجود فهمیدم هستم، در آغوش شما بود.
من هربار که از پیش شما بر گشتم، تکه ای از اصلی ترین بخش خود را پیشتان به امانت دادم که مراقبش باشید. چون شما خوب بلدید مراقب آدم ها باشید..
من هیچ بودم و با دیدن شما فهمیدم که هیچ بودن هم در برابر شما زیباست. اصلا هرکس هیچ باشد و سراغتان بیاید، همه میشود. همهی خودش نه، همهی شما.
دلتنگم؛ دلتنگ شما و منِ کنارتان. برای این که مدت هاست قالب تهی کردم و نیستم. دلتنگم و اگر مرگ هم به سراغم بیاید به آغوشش میکشم؛ چرا که مرگ مژدهی دیدن شماست و این یعنی پایان تمام دلتنگی هایم. دلسپرده ام به فمن یمت یرنی و فکر میکنم چه روز خوشیست روزی که پایان دنیای بودنم با آغاز دیدار شما در خاك* رقم میخورد.
یا لیتنی کنت ترابا؛
و چه پر سعادتم که من نیز از خاك آفریده شدهام ..
.
نجاتم دادی از دستِ کویر خودفراموشی
از آنجا که خودم حتی نمیدیدم سرابم را
اگر روزی میان جنّت و بامِ نجف ماندم
کبوتر کن قناریهای حقّ انتخابم را ..
.
[ #زینببهار|
چون با تو بهار میشود فکرم*؛
دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴ ]
‹مـٰاهِ مَـڹ›
قرار بیست و هشتم؛ بیست و هشت #رمضان ثواب کارهای خوب امروزمون باشه برای یه مادر مهربون، حضرت شهربانو
#قرار هشتم؛
میخوام مثل هلالی جغتایی بهتون بگم:
دَمِ آخر، که مرا عُمر به سَر میآید
گر تو آیی به سَرَم، عُمرِ دگر میآید ..
امروز برکت به نفس هامون، وجودمون، کارهامون، اعضا و جوارحمون و روحمون بده ..
مراقبمون باش عزیزِدلم،
مراقبمون باش :))🫀