-
این روزهای اول سال، سعی دارم روی نیت کردن تمرکز کنم و درست نیت کردن رو یاد بگیرم.
من زندگینامه و سرگذشت هر انسان شریف و بزرگی رو مرور کردم تابحال، این وجه مشترک رو بین همشون پیدا کردم و اصلا علت اصلی موفقیت همهی اونها، همین نقطه بوده!
-
موشک خودت رو بزن!
شب ها با رفتن به خیابون.
با پرچم دادن از شیشه ماشین بیرون.
با شکلاتی که به بچه کوچولویی که اومده توی تجمعات این شب ها و پرچم دست گرفته میدی.
با لبخندی که به هموطن مخالفت میزنی.
با سورهی فتح و دعا توسل و دعای ۱۴ صحیفه خوندنت.
با خوندن حدیث کساء توی جمع های فامیلی به نیت پیروزی رزمندههامون.
با خسته نشدن و ادامه دادن.
با درس خوندنت توی این روزای سرنوشت ساز.
با امیدوار موندن و ناامید نشدن.
با نوشتنت اگر نویسندهای، نقاشی کشیدنت اگر نقاشی، خطاطی کردنت اگر خطاطی، فیلم ساختنت اگر فیلمسازی، عکاسی کردنت اگر عکاسی و با هر هنری که توی دستات داری این روزا!
با نیت درست کردن و نذر فرج کردن کارهای خوبی که انجام میدی.
اگر دستت خالیه، دستاتو مشت کن،
و اگر دلت گرفته، حرفای امام شهید رو گوش کن.
با #اللهمعجلالولیکالفرج گفتن های زیر زبونت و خلاصه با تموم وجودت.
موشک خودت رو بزن؛
و بیا باور داشته باشیم که:
ید الله، فوق ایدیهم : ).
دست خدا بالاتر از هر تهدید و ترس و نگرانی و اضطرابیه.
بیا موشک خودمونو بزنیم رفیق هموطن و مهربون و عزیزمن :)🫀.
[ دست بوس دستاتون که این روزها، پرچم دست میگیره؛
#زینببهار
۳ فروردین ۱۴۰۴ ]
-
خداجون*
طوری مارو بغل و هدایت کن،
انگار هیچ بنده ای جز ما روی زمین نداری
و تموم توجه و لطف و مهربونیت فقط برای ماس.
-
امشب برایت گریه کردم. برای بار نمیدانم چندم. با صدای خفه شده در گلو. امشب برایت گریه کردم، وقتی عکس هایت را در شهر دیدم. وقتی صدایت اول نماهنگ پخش شد. وقتی یک بیت شعر خواندی و ضبط ماشین آن را منعکس کرد در سرم.
امشب برایت گریه کردم؛ برای غربت و مظلومیتت. برای دست جانبازت. برای خستگیات. امشب وقتی کتاب تمام شد، برایت گریه کردم.
برای دلم که به نبودنت عادت نکرده هم گریه کردم. برای دلتنگی و آرزوهایی که برای دیدنت کشیده بودم..
امشب برای خودم هم گریه کردم؛ که فرصت نشد آنگونه که باید، بشناسمت. که نشد انگشترت را بگیرم. که نشد از شوق دیدنت، تند تند پلک بزنم تا اشک هایم قرص ماه صورتت را تار نکنند.
امشب برایت گریه کردم، وقتی چای دلم خواست.
من تابحال داغ ندیده بودم.
رفتهای و داغی بر سرم ریخته، از اقیانوس بیکرانتر!
من جز تو، تابحال داغی ندیده بودم که اینقدر ناگهانی وسط یک هوس ناگهانی برای چای، بیاید و جانم را بسوزاند.
من به روزهای بعد از نبودنت فکر نمیکردم.
تو اولین داغ قلب سوختهی منی، و چه اولین تلخ و پر حزنی!
دلم برای صدایت تنگ شده،
آقای امیدوار به نزدیک شدن به قله!
دلم برایت خیلی تنگ شده آقا .
[ #زینببهار| سوگ نامه نویس؛
بامداد بیست و پنجمین روز نبودنت|
چهارشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۴ ]
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
نماز امام جواد رو بخونید؛
تغیراتی که توی زندگی براتون حاصل میشه رو عینا میبینید، در ضمن برای طلب درخواست های دنیایی هم سفارش میشه :).
به این صورت که روز چهارشنبه، بعد از نماز عصر دو رکعت نماز میخونید، مثل نماز صبح و بعد از اتمام نماز ۱۴۶ مرتبه میگید
‹ماشاءالله؛ لاحول ولا قوة الا بالله›
و بعد درخواست هاتون رو از خدا طلب میکنید؛
من رو هم دعا کنید :).
‹مـٰاهِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
اولین #قرار هشتم ماه سال جدید برسه به نور تاریکی های زندگیمون : ))
.
آقای امام رضا، کمک کن هر کاری انجام میدیم، مستقیم به چشم شما بیاد و ازمون راضی باشی و خوشحال بشی از دیدنمون🫂✨️
-
بلاخره موشک خودم را زدم!
چند وقتی بود که فکر میکردم این روز ها، چه کاری از من بر میآید؟ راستش جوابش را پیدا نمیکردم. من در اکثر هنرهایی که به ذهن میآید، سر رشته ای دارم. از خیاطی و سیاه قلم و مجسمه سازی گرفته، تا گلسازی و گلدوزی و عکاسی و خطاطی و بافتنی و خلاصه امثالهم! اما در بحران ها، انگار دست و پایم را جا به جا کرده باشند، هیچ هنری به ذهنم نمیآید برای رو کردن و انگاری یک انسان بی حرکت و ساکنم که تنها هنر بزرگش، پلک زدن و چرخاندن مردمک چشم هایش است.
این روزها هم همین بودم. مدام میخواستم کاری کنم، و هربار نمیدانستم دقیقا چه کاری؟
مامان بر حسب عادت همیشگی اش که مارا اسوهی هنرمندی میداند، مشتی مقوا و قلم سر پهن خرید و گفت: برای این شبها هنرت را روی مقوا پیاده کن. از نظر من، دنیای خطاطی خیلی دنیای گسترده و بزرگیست و اگر من خودم را خطاط بدانم، توهین به شخصیت ادبی و هنرمند بزرگان کرده ام.
اما به نظر مامان، من آن بچه سوسک ام که مادرش دست و پایش را بلوری میخواند. و همین دیدگاه مامان، همیش باعث شده امید و انگیزه درونم زنده بماند. بگذریم!
نشستم و با اندک هنری که در خط داشتم، دست و پا شکسته مقوا نویسی کردم.
یک مقوا را برداشتم و رویش نوشتم:
پناه یک ملت، در پناهگاه نبود.
و بعد از نوشتن این جمله تا چند دقیقه ای تند تند پلک میزدم که گریهام نگیرد. مامان خندید و قربان صدقهام رفت و گفت: دخترک خطاط من! و من بدون توجه به این تمجید های دوستداشتنی مامان، پرت شدم در جملهی آخری کهنوشتم، و انگار که این بار موشکی که زدم، قلب و وجودم را نشانه گرفت.
با خود فکر کردم که کاش در پناهگاه بودی. کاش پنهان شده بودی. کاش هرچه حرف پشت سرت میزدند، درست بود. کاش ویلا نشین بودی و قصری داشتی به بزرگی کاخ سعادت آباد!
کاش اینقدر ساده زیست نبودی و عالمانه زندگی نمیکردی. کاش اینقدر با همه مهربان و دلسوز نبودی. کاش اینقدر جسور و مقاوم نبودی. کاش اینقدر شجاع و نترس نبودی، که تا لحظهی آخر در اتاق کارت باشی و آخر سر هم با رفتنت یک جهان را بی پناه کنی.
کاش کمی بیشتر مراقب خودت بودی آقا.
کاش در پناهگاه بودی که اینقدر دلم نسوزد برایت..
عزیزِدلم؛ چقدر غریبانه رفتی که حتی نمیشود یک دل سیر برایت آنطور که باید، عزاداری کنیم. ما حتی نشد درست در سوگ بیپدر شدنمان، بنشينيم و از روز اول در تکاپو بودیم که مشتی بی وطن، کشور را خالی از وجود شما نبینند و آتش به جان مال و اموال و جان مردم بزنند.
کاش بودی آقا. مطمئنم که اگر بودی، این موشک هایی که هرکس این روزها میزند در جایگاه خودش، به چشمت میآمد.
بودی که بیایی سرپا و بدون عصا، به ما لبخند بزنی و از حماسه آفرینی هایمان در خیابان و خانه و محله تشکر کنی.
غم را خشم میکنم در مشتم و دلخوش میکنم به وعدهی خدا که هستی، و از آن بالا داری فخر ملتت را به ملائک میفروشی.
آقا؛ شما هنوز هم پناه مایی.
هنوز و همیشه قرار است که پناه ما بمانی!
مگر نه آقا :)) ؟
مطمئنم.
•
مصاف بود و جنگ بود، امام ما حذر نکرد
فدائیان خویش را، برای خود سپر نکرد
به روی قلب میهنم، به افتخار حک کنید
که مرد بود رهبرم، فرار از خطر نکرد ..
.
باز هم حرف به دلتنگی کشیده شد!
میخواستم بگویم که من موشک کوچک خودم را زدم.
تا دیر نشده، شما هم کاری کنید برای وطن : ))🇮🇷.
همین..
[ #زینببهار| گذر؛
روزهای گرد و خاکی بهار غمگینم،
بامداد یکشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۴ ]