‹مـٰاهِ مَـڹ›
-
یکسال پیش نه، همین چهار ماه پیش، اگر کسی میآمد و به من میگفت : چهل و دو شب پشت سر هم بدون وقفه به خیابان برو و پرچم کشورت را دست بگیر؛ قطعا اخم هایم را در هم میکردم و میپرسیدم: مگر دیوانهام؟ برای چه؟
اگر کسی میگفت: چهل و دو شب برو به یکی از میدان های اصلی شهرت و مشتت را گره کن و نشان ماشین هایی که میگذرند بده، اخم میکردم و میگفتم: این جلف بازی ها دیگر چیست؟ مشتِ چه؟ کشک چه؟ آش چه؟
اگر کسی میگفت: چهل و دو شب به میدان برو و هموطنانت را که از داخل ماشین چپ چپ نگاهت میکنند و هرزگاهی بعضیشان فحش میدهند و مسخره ات میکنند را ببین، اما لبخند بزن و قربان صدقهشان برو،
میگفتم : مگر مجبورم تحمل کنم؟ بیخود کرده فحش بدهد، پدرش را در میآورم!!!
اگر چهار ماه پیش و قبل از آن در طول عمری که از خدا گرفته ام، کسی به من میگفت پرچم به دست باش و جسورانه زل بزن به چشم هموطنانت و بلند بگو: ماشاء الله ایرانی عزیزم! من قطعا به عقل آن فرد شک میکردم.
چرا؟ چون نمیفهمیدم معنای این کارها یعنی چه؟ البته که هنوز هم بعضی وقت ها میپرسم از خودم که قرار است آخرش چه بشود؟
من آدم بیهوده کاری را تقلید کردن نیستم. آدم فورا "بله - چشم گو" به درخواست های آدم ها نیستم! من آدم مطیع بدون قید و شرط نیستم. من آدم جسور و بی پروا و بی گدار به آب زدن نیستم. و البته، هیچوقت نبودهام. من همیشه به دنبال دلیل انجام کارها هستم. همیشه میخواهم اثر کارها را به چشم ببینم، یا حداقل بدانم که قرار است در آینده بی نتیجه نباشد آن کار. من آدم دلیل و منطق و استدلال عقلی ام و کم پیش میآید تحت جوّ و احساسی، تصمیم بر انجام کاری بگیرم.
و اما اگر از این شب ها از من بپرسند؛ میگویم: منی که سختگیر ترینم در انتخاب و عمل، منی که جمع گریز ترینم، منی که دیر عادت کن ترینم، منی که ساکت ترین و خجالتی ترینم در جمع غریبه ها، چهل و دو شب است که دارم با آدم هایی زندگی میکنم که انگار بخشی از وجودم شدهاند. غریبه هایی که دیدنشان اشک هایم را آرام به سوی چشم هایم هدایت میکنند و بودنشان دلگرمی بزرگی شده برایم. آدم هایی که همغم و همدم و همنفس و هموطن و همراه اند، بدون هیچ شرطی. آدم هایی که بی ادعا مهربان و خودجوش اند. آدم هایی که بدون هیچ سلاحی به خیابان میآیند و با تمام تمسخر و نگاه سنگین برخی ها، باز هم قلبشان برای هم میتپد و جانشان برای هم درمیرود.
من چهل و دو شب است که خواب شب را ندیده ام و اکثرا صبح میخوابم. چهل و دو شب است پرچم شده بخشی از پوشش و لباسم. چهل و دو شب است که جسور و پرو به میدان های شهرم میروم و با روی گشاده بلند "ایول الله هموطن" میگویم.
من چهل و دو شب است که دارم در وسط جمع غریبه ها زندگی میکنم و انگار به بودنشان عادت کردهام. چهل و دوشب بیداری و در مرکز صدا بودن برای من، همیشه یک کابوس بوده که حالا تبدیل به رویا شده! انگار چهل و دوشب است که رأس ساعت مشخصی به آسمان میروم و در میان ملائک نفس میکشم.
من چهل و دو شب است که معنای زندگی را فهمیده ام و انگار که جز وطن، همّ و غم دیگری ندارم.
انگار به ایستادن و محکم ماندن، خو گرفته ام و شلوغی برایم دوستداشتنی شده.
چهل و دو شب است به ایستادن عادت کرده ام و چهل و دو بار تکرار یک اتفاق، چیزی فراتر از علاقه و روتین و عادت برایم ساخته!
دلیلش را میپرسند و فقط به دو کلمه میرسم: ایران و وطن♥︎*.
من چهل و دو شب است که ایرانیترم و وطن برایم مفهوم جدیدی دارد که درتمام این سال ها، یکبار هم نچشیده بودمش.
همین :).
•
[ #زینببهار| چهل و دو تکرار؛
این شبهای قدر و طولانی و عزیز،
برای تن های فدا شدهی وطن* : ))
بامداد یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ ]
-
تصویر هوپ در چشم من، فقط یسری استیکر و محصولات لبخند زن بوده همیشه. دقیقا مثل کارکتر هایی که طراحی میشن!!
ولی این روزها هوپ، انگار تبدیل شده به یه همغم و یه همدرد باهام.
انگار هوپ داره تبدیل به یه آدم میشه درونم، در قالب فاطمه و این آدم هنوز هیچی نشده خیلی حرفای مشترک داره باهام.
دارم به این فکر میکنم:
آقا چه حرف مشترک و حس مشترک قشنگیه بین ما آدم های واقعی و مجازی :)).
و چه غمگینه که ما تا ابد چشمامون نمیتونه اونو ببینه ..
‹مـٰاهِ مَـڹ›
شد چهل روز .. حالت خوبه عزیزمن :)؟
شد چهل و پنج روز ..
از زبون خانم دکتر پیرانی برات میگم:
انگار تمام کوه های دنیا روی قلب منه.
- شات اول -
یکی از بچههای عزیز اتباع بود.
خیلی نگاش کردم. خیلی ذوقشو کردم. پرچم ایران رو دست گرفته بود و با قدرت تموم تکون میداد. هر ماشینی رد میشد، دستشو بالا میگرفت و نشان پیروزی نشون میداد. میخندید و ذوق میکرد.
الهی درد و بلات بخوره تو سر بی وطن هایی که هلهله کردن تو عزای عزیز ما.
الهی خدا حافظ قلب مهربون و آگاهی و شعورت باشه پسرک با شرفم : ))
[ داغ و جنگ/ شب چهل و ششم ]
- شات دوم -
آقای پستچی همیشه پیک خوش خبر نامه ها و بسته های مردم بوده.
اون روز، پرچم حزب الله رو محکم تکون میداد و چشماش پر بود از اشک.
نمیدونم به چی فکر میکرد، ولی دیدنش داغمو تازه میکرد.
آقای پستچی مهربون،
الهی به زودی پیک خوشخبر رسیدن امام مهدی باشی برامون؛ خدا بهت سلامتی بده مرد با غیرت.
.
راستی آقای پستچی!
شما به بهشت هم نامه میبری؟
باید یه پستچی نامههامو به آقا برسونه : ))
[ داغ و جنگ/ روز چهلم ]
< 📚 اگر ملل مسلمان جهان،
با یکدیگر دست اتحاد و اتفاق بدهند،
قطعا نیرومندتر میشوند ᥫ᭡ >