●•
سلام
به نظرم چالش بگذارید
حالا هرچی به نظرتون جذاب تره
مثلا بزرگترین سوتی که دادید بنویسید
●•
سلام به شما (احتمالا آبجی 😂) محترم.
آخه نه می دونم چطوری اینجا ممبر شدم نه میدونم الآن اگ بخای جوابمو بدی جطوری میدی وقتی ناشناس ارسال بشه
نه ظاهرا گروهی چیزی دارین ک توش صحبت جمعی بشه، من که فقط یه متکلم وحده می بینم ولابلاش یه سری پیام فوروارد شده😄.
یه پی وی ماهک با یه عدد هست، که گذاشته اید،
میشه اونجا چیز نوشت، اما حس پی وی بودنش یجوریه ک چیزی ننوشتم😅
بهرحال فعلا ک کانالت بدک نبود.
موفق باشید
طبق خواستهی شماها،
تصمیم گرفتم در چند بخش همزمان(به یاری خدا) فعالیت کنم، تا ماهمن یکم سر و سامون بگیره.
اول: نوشتههای خودم مثل گذشته، محور اصلی باشه🙂↔️.
دوم: اون نوشته های شخصی، بخش هاییش بیاد در قالب رشتهی خودم و مطالبی که دوست دارین از مشاوره و رشتهی من و مطالعات در این حوزه بدونین و اگر شد اتفاقات رندوم روزمره رو اونجوری تحلیل کنیم و دربارهش حرف بزنیم🥹.
سوم: مثل گذشته، متن و شعرهایی هم بذاریم برای اونهایی که به این سبک علاقه دارن( دیگه میتونین برای محبوبتون هم بفرستید 🌝).
چهارم: از روزمرهم سعی میکنم، هم بنویسم هم عکس بذارم و هم تعریف کنم جالب انگیز ترین هارو ( در کنارش اون ایده های جالبی که انجام میدم چه از برنامه ریزی و چه خوردنی و اینها رو هم بهتون میگم🙂↕️).
پنجم: صوت و پادکست و اینهام باشه واسهی آیندهی نه چندان دور، ولی از کتاب خوندن ها حتما براتون تعریف میکنم🥹♥️.
[ ָ࣪.🩵˖࣪ در غیاب آنکه دوستش داری،
یتیم خواهی ماند،
حتی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند .. ]
👤محمود درویش
‹مـٰاهِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
#قرار گذاشتیم، همهی ماه برای خودمون
ولی هشت ها مال شما باشه ..
.
آقای امام رضا،
دست مارو بگیر و بلندمون کن از زمین تا آسمون :))🫀
.
یادتون نره قول و قرارمون رو
-
نورا دوست ماشینیم شد؛
از آن دوستهایی که بودنتان باهم یکبار است و برای همیشه از هم دور میشوید.
در مسیر رسیدن به نجف، کلی نگاهم کرد و اکثر سوالاتم را، با چشم و ابرو و بالا پایین کردن سر جواب داد.
دوستش داشتم.
من در دنیا دوست های چند ساعتی کوچکِ زیادی دارم، نورا هم همینطور بود.
بعد خداحافظی از این دوست کوچولو ها،
تازه میفهمی عمر خودت هم همینقدر کوتاه است.
چرا از مسیر و بودن لذت نمیبری خیلی وقتها؟
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
به نجف رسیدیم. از نورا خداحافظی میکنم.
کوچه پس کوچه هارا در جست وجوی مقصدیم.
گرمای هوا صورتم را خیس کرده.
در دلم بیتاب پیدا کردن گنبدم. چشمم پایان هر کوچه را میبیند.
تابلوی شارع الرسول را میبینم.
این خیابان آغاز خوشبختی و نهایت دلتنگیست.
انتهای کوچه را میبینم.
چشمانم از شوق دیدار، پلک زدن را فراموش میکنند.
دنیا متوقف میشود.
نام خود را در صدر جدول خوشبختها میبینم.
آنکس که شما را دارد، چه کم دارد؟
و آنکس که همه چیز دارد و شما را نه، چه دارد؟
#اربعین1405 | اتفاقنامه