-
حکایت نور، حکایت من است و شما.
در تاریک ترین لحظات، تنها امید من به روشنای حضور شماست.
میخواستم برای اولین بار به زیارت بروم،
نور از پنجرهی کوچکی روی سنگها افتاده بود.
شکارش کردم.
نمیدانم کی و کجا؛ اما من هم صید شما شدم.
کجای زمین صیاد صیدش را به آغوش میگیرد
و درد هایش را تسکین میدهد جز اینجا؟
دلتنگی کم است برای شرح این دوری،
خانهی بابا دلتنگیش مثل رفتن از خود میماند.
از خود به خود برگشتم، اینبار در آغوش شما ..
#اربعین1405 | اتفاقنامه