-
حکایت نور، حکایت من است و شما.
در تاریک ترین لحظات، تنها امید من به روشنای حضور شماست.
میخواستم برای اولین بار به زیارت بروم،
نور از پنجرهی کوچکی روی سنگها افتاده بود.
شکارش کردم.
نمیدانم کی و کجا؛ اما من هم صید شما شدم.
کجای زمین صیاد صیدش را به آغوش میگیرد
و درد هایش را تسکین میدهد جز اینجا؟
دلتنگی کم است برای شرح این دوری،
خانهی بابا دلتنگیش مثل رفتن از خود میماند.
از خود به خود برگشتم، اینبار در آغوش شما ..
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
این روزها، صبح زود از خواب بیدار میشم
و اینقدر درگیر یاد گرفتن و تمرین و تکرارم،
که گذشت ساعت هارو حس نمیکنم.
فقط میدونم این روزهامو دوست دارم، خیلی دوسشون دارم و بشدت بهشون عشق میورزم.
شوقم برای یادگیری هزاران برابره،
انگیزهی زندگی دارم و کوچکترین اتفاقات خوشحالم میکنه.
درحالی که نور تا وسط خونه خودشو کشونده، آسمون آبی و امیدواره، هوا خنک و دوستداشتنیه، درخت همسایه مدام با اومدن نسیم تکون میخوره،
من هم زندهترم اینجوری..
صبحها خونه تنهام و این تنهایی و سکوت خونه،
بزرگترین دلیل برای زندهتر شدن منه.
این روزها " تطمئن القلوب " بودن خدارو میبینم،
و از دنیا چیزی نمیخوام جز حضور و دیدار.
دلتنگ رسیدن و زیارتم،
و امروز از عمق وجود ازت میخوام که بخواهی ملاقاتی رقم بخوره.
.
" تو بخواه آنچه که تقدیر نمی خواهد را "
و خواستن تو کافیه.
شوقُنا إلیک عزیزِ من..
[ #زینبِبهار | ملجأ ]