نمی آیی ، نمی خوانی ، نمی جویی خبر از من ؛
خدا ناکرده در دل رنجشی داری مگر از من ؟
پادشاه بلژیک تو یه نامه به
عشقش گـفـت :
نمی شود تو را داشت ، و این اوج
ناتوانی من است ، در اوج قدرت !
اگر روزی غمگین روبهروی تو ایستادم ، فکر نکن که چه ضعیف و کمتوان هستم ، به این فکر کن که من تو رو امن دیدم و روی تو حساب کردم که روی غمگینم رو نشونت دادم .