هدایت شده از مداحی مدیا
ای فرزند آدم!
زمانی که میبینی خداوند
انواع نعمتها را به تو میرساند،
در حالی که تو معصیت کاری،
بترس ..
#نهج_البلاغه ، حکمت۲۵
@shahidwn _🌿
به صبر خودت تو زندگی چه نمره ای میدی ؟!
.
یکی از دلایلی که آدما موفق نمیشن بخاطر کم صبری شونه
.
طرف میگه من یه سال تلاش کنم که لاغر بشم ؟! 😅
.
خب شاید اصلا من زنده نمونم و بمیرم بذار دو روز دنیا رو خوش باشم و راحت غذا بخورم ...
.
یه سال میگذره و طرف نمیمیره و بازم روز به روز چاق تر میشه و حسرت میخوره ای کاش همون موقع شروع میکردم !
💐💕💐💕💐💕💐💕💐💕💐💕
ازتون میخوام که تو هر شرایطی هستید همین امروز کاریو که میخواین شروع کنین.
http://eitaa.com/joinchat/2325348370Ce3d54df2a2
ارزانسرای ماهپوش
#قسمت۳۰۶ فردای اون روز با هادی رفتیم خونهی هستی، هستی تا مارو دید آهسته سری تکون داد و شوهرش گفت:
#قسمت۳۰۷
#تلاطم عشق
فریبرز اومد و فلایر رو به هستی داد. تا بچه ی هستی رو دیدم احساس کردم الان از بغض می ترکم.
با هزار سعی و تلاش خودمو نگه داشتم، دختر کوچولوی لاغر و نحیفی بود.
انقدر که ترسیدم بغلش کنم.
هادی بچه رو بغل کرد و من با تعجب نگاهش کردم.
یعنی دلش می یاد بچه اشو به خاطر یه
زن بذاره کنار و بره؟
فلایر رو با یه حسی نگاه می کرد.. یعنی احساس پدریت، غیرتت چنین اجازه ی بی رحمانه ای رو بهت می ده؟
هادی سر بلند کرد که چیزی بپرسه که نگاهش به من افتاد که با چه حالی نگاهش می کنم.
نگاهشو ازم گرفت و رو به هستی گفت:
- چرا انقدر لاغره؟
هستی- به دنیا اومد زردی داشت، تازه داره جون می گیره.
هادی- چرا؟
هستی- خب بعضی از بچه ها دارن دیگه.
هادی- زردی مهمه؟
هستی- خب آره دیگه، مهمه که بچه رو بستری می کنن.
هادی یه کم نگران منو نگاه کرد و فریبرز گفت:
- ایشالله چند ماه دیگه تو هم بچه اتو بغل می کنی.
هادی- زردی ارثیه؟
هستی و فریبرز خندیدن و هادی به من که با همون حال غم آلود نگاهش میکردم نگاه کرد و فریبرز گفت:
-نه بابا، انقدر نگران نباش. ایشالله بچهت سالم به دنیا میاد.
پوزخندی زدم و هادی رو با حرص نگاه کردم، هستی آهسته دستمو گرفت:
- می خوای بریم تو اتاق؟
سری تکون دادم و از جا بلند شدیم.
فلایر رو از هادی گرفت و گفت:
- برم بچه رو شیر بدم.
بعد با هم رفتیم تو اتاق.
تا پام به اتاق رسید بغضم ترکید.
جلوی دهنمو گرفتم، هستی فریالو
رو تختش گذاشت و منـو بغل کردم و گفت:
-الهی بمیرم...
- هستی هادی نقشهی قتل منو داره.
http://eitaa.com/joinchat/2325348370Ce3d54df2a2
#قسمت۳۰۸
هستی- چرا گذاشتی؟
- عموت گفته وقتی بچهات به دنیا بیاد سندارو به نامش می زنه.
هستی- ولی قبلاً که فقط یه سال ازدواج بود!
- فکر می کنه اینطوری هادی پایبندتر می شه، نمی دونه که هادی عقل شعور و عشق و معرفت و انسانیتو داده به این زنه.. و این فقط یه دیو تو جسم هادیه.
هستی- چند وقتته؟
- نمی دونم هنوز دکتر برای سونوگرافی نرفتم.
هستی- فکر می کردم هادی از زندگی با تو متأثر شده.
- متاثر شده؟!! هادی؟!! اگر اون زنیکه روزی ده بار زنگ نزنه که هادی بلد نیست و تو سر نداره. اون یادش می ره.
هستی- کثافت. می دونه حامله ای؟
- نمی دونم.
هستی- به قرآن خیلی باید عوضی باشه و نره پی زندگیش.
- باشه؟ نیست؟
هستی- شاید بچه به دنیا باید هادی هم..
پوزخندی زدم و گفتم:
-خیال کردی هادی مثل حسام و هانیه؟
هستی با غم و شرم گفت:
-روم سیاه.
- تو چرا؟ اون که باید روش سیاه باشه سه تای هیکلش زبون داره. هستی مادرت از کی لقمه گرفته سر هادی؟
هستی دستمو گرفت و بوسید و گفت: چیکار کنم برات توتیا؟؟
- یه مرگ موش بخر بخورم بمیرم. اینطوری از شر هادی و بچه ـش و زندگی ای که داره برام می سازه راحت می شم.
هستی- یعنی بچه رو تو تنها بزرگ کنی؟!
http://eitaa.com/joinchat/2325348370Ce3d54df2a2
#قسمت۳۰۹
با بغض گفتم:
- می بینی؟ موندم بین شماها هادی چه جونوریه؟ مادرت ماه، برادرات ماه، تو
اینطوری، بعد اونوقت هادی.. خدایا!
در اتاق به ضرب باز شد و من و هستی از ترس جا خوردیم.
هادی با خشم گفت:
-داری زودتر چغولی هاتو..
هستی- خدا الهی ازت نگذره هادی، تن بابا رو تو گورش لرزوندی. چیکار میکنی؟
عرش خدا رو به لرزه در میاری؟
هادی- تورو سننه، شدی دایهی مهربان تر از مادر. اون موقع ها که واسطه ی خیر بودی... حالا شدم آدم بده. تو هم داری این وسط بدتر تفرقه می اندازی؟
هستی- من اگر می دونستم که قراره این بال رو سر توتیا بیاری زبون خودم رو خودم میبریدم که نتونم بگم که لنگ چی هستی که توتیا هم خودشو قربونی لج بازی هاش نکنه.
هادی- پس خوبه تو یادته که خودش خواسته تن به این بازی بده.
هستی- کی حرف بچه زد؟
هادی- حالا که هست. بچه رو یه زن دیگه به دنیا بیاره؟ باید اونکه زن منه به دنیا بیارتش،
خربزه خوردی پای لرزشم باید بشینی توتیا خانم.
با بغض گفتم:
-خوبه قرارداد هم هست.
هادی- شرط ضمن عقد که نیست، یه قرار داد بی ارزشه. می خوای ببری دادگاه ببر ببینم کسی برات تره خرد می کنه؟
با کینه و بغض هادی رو نگاه کردم.
در دستشویی باز شد و فریبزر اومد بیرون و با تعجب گفت:
-چی شده؟!
هستی- هیچی فریبرز جان یه سینی چای بریز.
هادی- نمی خواد. باید بریم می خوام ببرمش دکتر.
فریبرز- این چه اومدنی بود؟
هادی- ایشالله سر موقع. الان بد موقع ایه، وقت دکتر داریم.
فریبرز یه نگاه به من کرد و بعد گفت:
- باشه.
http://eitaa.com/joinchat/2325348370Ce3d54df2a2