eitaa logo
مآه‌واژه
59 دنبال‌کننده
12 عکس
7 ویدیو
0 فایل
بسم‌اللّه. و سوگند به قلم و آنچه می‌نویسد.[قلم.۱] امانت‌دار باشیم و حافظ حقوق در نشر. https://abzarek.ir/service-p/msg/4425996 نظری،پیشنهادی،انتقادی. من: @Ma_ha_313
مشاهده در ایتا
دانلود
درک و فهم یک مهارت است. این‌طور نیست که با چهارتا ایموجی و اصطلاح ساخته شود. باید تمرین کنیم که در مواجهه با اتفاقاتی که برای دیگران رخ می‌دهد، اگر نیاز است زاویۀ دید را تغییر دهیم و از سویی بی‌تفاوتی و از سویی ترحم را کنار بگذاریم. درک کردن کار راحتی نیست؛ درست مثل سایر مهارت‌ها. باید برایش تلاش کرد، تمرین کرد و ارزش قائل بود تا روزی از روزگاران نامی که از ما در دل‌ها و بر سر زبان‌ها می‌ماند، شرافت باشد؛ مهر و معرفت باشد. نه جلوه‌ای که تکه‌تکه است و تظاهری که زیرپوستش دل‌شکستگی‌‌ست و نفرت. برای آسایش زندگی خودمان هم که شده باید قدرت درک خود را بالا ببریم، برای آبرو و عاقبت خودمان هم که شده باید روزی تصمیم بگیریم از پشت سپر توخالی "از زیر بارها در رفتن" بیرون بیاییم و واقعیت‌ها را تجربه کنیم، بتوانیم با قشرهای مختلف مردم زندگی کنیم و هرروز درسی بیاموزیم. برای انسان خوشبخت بودن، باید قدم را از روی پایۀ معلق غرور برداشت و با همگان زیست، باید درک کرد و به قول سهراب گاهی «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید».
و در پایان «مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم، با دل‌های تنها بیشتر..» قصۀ ما همین بود یک حبه قند در قندان، کنار گل سرخ و یک فنجان چای‌ سیب در آغوش یک دنیا سرما و یک دل که گرم بود به شکوفۀ بهار به مهر آفتاب صبح زود به برق چشمان ماهی گلی نوروز به رگه‌ای از عشق که زندگانی دل‌های تنهای آباد را دوست داشت دل‌های تنهای آشنا دل‌های تنهایِ آسمان‌آموخته دل‌های جاری در جوی زلال دل‌های پیچیده در لفافۀ آسمان دل‌های یک بهار زندگی قصۀ ما همان غزل و همین دل‌های تنهای آشنا بود همان آغوش و همین گرما و قصۀ ما همین بود..
می‌گفتم. در چشم‌برهم‌زدنی دیدم که بزرگ شده‌ام، عاقل‌تر شده‌ام، قد کشیده‌ام، مدرسه می‌روم، محاسبات ریاضی کلاس ششمی‌ها را حل می‌کنم، فرم متوسطۀ دوم پر می‌کنم، کفش سایز چهل پا می‌زنم، خیابان‌ها را تنها و حرفه‌ای پندارانه بالا و پایین می‌روم، بار مسئولیت می‌پذیرم، ناراحت می‌شوم و گریه و زاری نمی‌کنم، سنم را دیگر با انگشتانم نمی‌شمارم، برای بیشتر ماندن‌ها پا روی زمین نمی‌کوبم، روی پنجه‌هایم راه نمی‌روم، سین‌هایم را نوک‌زبانی نمی‌گویم، برای عروس‌خانومی بستن موهایم جلوی این و آن نمی‌نشینم، کتاب‌داستان‌هایم را جلوی مهمان‌ها قطار نمی‌کنم، برای بچۀ کوچک فامیل از ضررهای هیولایی به نام اشعه نمی‌گویم، پفک را در سطل زباله نمی‌اندازم و همراه دختر همسایه با پشتی‌ها کوپه‌بازی نمی‌کنم. من واقعا در چشم‌برهم‌زدنی بزرگ شدم. از کودکی‌هایم بگو. برای بزرگ شدن زود بود مگرنه؟
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا دیگه مثل حیاط مدرسه‌ست.
سه‌روز دیگر، یک مهر است. دختر و پسر، کوله بر دوش، با روپوش‌های رنگ‌ و وارنگشان، می‌روند سوی مدرسه. دوباره پشت نیمکت نشستن‌ها، دوباره شعر و سرود، دوباره صف کشیدن‌ و دوباره قوانین مهم مدرسه. بعد از مدت‌ها، زنگ تفریح که بشود، صدای جیغ و خنده وجب به وجب مدرسه را پر می‌کند و بعد هم خیلی زود زنگ کلاس می‌رسد و الف‌_ب‌ها و ضرب و تقسیم و جمع و تفریق‌ها از نو آغاز می‌شود. درآخر هم پدر یا مادر، می‌آیند دنبال نوگل‌های خندانشان، دستشان را می‌گیرند، از خیابان رد می‌شوند، می‌روند خانه و دوباره فردا و دوباره مدرسه. این میان که همهٔ مدارس، بوی اسفند می‌دهند و تروتمیز منتظر بچه‌ها نشسته‌اند، مدرسه‌ای در میناب هنوز غبار دارد، غبار خاک، غبار غم، غبار خون. پژواک صدای جیغ و خنده‌های آخر، در آسمان معلق است. بی‌تکلیف است. دست معلم روی تخته مانده است و کودکان خواب خوابند. مدرسه بهت‌زده است و زیر چادرنماز خانم‌معلم قایم شده‌ است. مدرسه از اسفند حرفی برای گفتن ندارد. بچه‌ها شیشهٔ‌گلاب به دست، با چندشاخه‌ گل، می‌روند مزار شهدا. کنار امیرعلی و محمد و آراد و آتنا و فاطمه می‌نشینند، رو به خانم‌معلم. دانه‌دانه اسم‌ها را می‌گویند؛ می‌رسد به آخرهای لیست. ماکان نصیری؟ کلاس ساکت نمی‌ماند و بچه‌ها، همه باهم می‌گویند: حاضر. خانم معلم چشمکی می‌زند، ماکان می‌خندد، پارسا می‌زند قدش و مدرسه تنها و غبارگرفته، لبخندی می‌زند و اشک می‌ریزد. مدرسه حرفی برای گفتن ندارد. کلاس درس امروز مدرسهٔ شجرهٔ طیبه برپا شد با ریسمانی که زمین را محکم به آسمان دوخته بود. همه حاضر بودند. خانم‌معلم هم بود فقط مدرسه نبود. مدرسه حرفی برای گفتن نداشت، همه را بچه‌ها گفته بودند. اینجا دیگر مثل حیاط مدرسه است..
شانزده‌سال پیش، حدود چنین ساعاتی برای اولین بار هوای دنیا را لمس کردم، به اصطلاح دیده‌ام به جهان گشوده شد و خلاصه‌اش ردّپایی از من بر مدار این هستی نقش بست. این شانزده‌سال چونان برق و باد گذشت و من، مبهوت در میانۀ این ماراتنِ بی‌بازگشت، نمی‌دانم تا پایان خط، چند نفس باقی مانده است. شانزده‌سال زیاد است؛ باور گام نهادن در هفدهمین پلۀ زندگی سخت است. نزدیک شدن به نقطۀ پایانی دوران نوجوانی را دوست ندارم. تجربه‌هایی هنوز در انتظار زیستن‌اند و بذرهایی روی خاک لطیف قلب آروزی ریشه در سر دارند. آن‌چه در این سال‌ها برایم رقم خورد، جز رحمت خدایم نبود چرا که شدآمد نفس و تزریق حیات بر جانم همه از او بود. لطفش را در نقطه‌نقطۀ زندگی‌ام حس کردم و نگاهش ستون اطمینان را بیشتر از پیش در دلم استوار و محکم ساخت و القصّه، اکنون در آستانۀ به پایان آمدن شانزدهمین سیصد و شصت و پنج روز حیات، دمی روی شعلۀ شمع روشن ذهنم می‌نشانم، خیال می‌کنم که پستی‌ها و سیاهی‌های دل همراهش دود شده است، خیال می‌کنم که چراغ پرادعای غرور را خاموش کرده‌ام و آرزو می‌کنم که یک‌قدم به نقطۀ روشن سعادت نزدیک‌تر شده باشم. از دوستان عزیزم بی‌نهایت ممنونم که مهربانی‌شان، هرکجا که باشی، شادت می‌کند و جوانه‌های دلت را زنده می‌کند. امیدوارم به همان‌میزان که به پایان_مرگ نزدیک‌تر شده‌ام، به خدای خود نزدیک‌تر شده باشم، خوردگی آن‌چه که از دست رفت، با مهر پروردگارم رفو شود، زشتی آنچه که به اعمالم رقم خورد به رحم او پاک شود و آنچه که به درگاهش نیکو به‌جای آمد، مورد قبول او قرار گیرد. رسم است که همزمان با فوت شمع تولد آرزو می‌کنند. آرزویی اگر باشد، نیست جز روز وصال عاشقان با محبوبشان، روز موعودی که تشنه‌اش هستم. از خدا برای خانواده‌ام و دوستان مهربان و با معرفتم سلامتی و آرامش را خواستارم و امید دارم هرآنچه در نظر او خیر است بر یکایک‌شان رقم بخورد و در نهایت، آرزو دارم، دفتر یک عمر زندگی‌ام را با قلم شکر بنویسم و آن‌گونه زندگی کنم که هر لحظه‌ام به رضایِ او باشد. _مهآ. سی و یکمین رو از ششمین ماهِ سال هزار و چهارصد و پنج.