هدایت شده از Masoum˖
بهم گفت چقدر به خاطرات تعلق داری؟ من کارت ورود به جلسه امتحان نهاییم رو ننداختم؛ خاطرات تک تک امتحانات رو با تاریخ نوشتم و امروز که آخرین روز سال تحصیلی بود هم لحظاتش رو ثبت کردم. این هم رفت تو صندوقچهی خاطرات.
فکر کنم سال ۱۴۰۰ بود سال اولی بود که اومدیم این خونه، تو ظهر گرما رفتم مغازه سرکوچه تا یچیزی بخرم و یادم نیست چی بود. یه پسر کوچولوی فسقلی وقتی منو با چادر دید یه دستمال از اون پاکت جیبی اسپایدرمن دراورد و با یه لبخند خوشکل بهم داد. فکر کنم محرم بود و دلم گرفته، تصمیم گرفتم شبای محزونم که با مداحی گریه میکنم باهاش اشکام رو پاک کنم اما رسیدم خونه ماژیک رو برداشتم و خط نویسی کردم: پسرکوچولوی مهربون. از این خاطره و دستمال حدود ۵ سال میگذره. پیوست/ گل خشک شده رو محمد از درخت پیش خونمون چید.
Banoo Privé
گیره بنفش هدیه روزِ دختر بابام بود. تا ساعت دو تو موکب داشت کار میکرد و با اون همهخستگی وقتی یه لیو
اون اتوده هم هدیه اون پسرعمومه