فکر کنم سال ۱۴۰۰ بود سال اولی بود که اومدیم این خونه، تو ظهر گرما رفتم مغازه سرکوچه تا یچیزی بخرم و یادم نیست چی بود. یه پسر کوچولوی فسقلی وقتی منو با چادر دید یه دستمال از اون پاکت جیبی اسپایدرمن دراورد و با یه لبخند خوشکل بهم داد. فکر کنم محرم بود و دلم گرفته، تصمیم گرفتم شبای محزونم که با مداحی گریه میکنم باهاش اشکام رو پاک کنم اما رسیدم خونه ماژیک رو برداشتم و خط نویسی کردم: پسرکوچولوی مهربون. از این خاطره و دستمال حدود ۵ سال میگذره. پیوست/ گل خشک شده رو محمد از درخت پیش خونمون چید.
Banoo Privé
گیره بنفش هدیه روزِ دختر بابام بود. تا ساعت دو تو موکب داشت کار میکرد و با اون همهخستگی وقتی یه لیو
اون اتوده هم هدیه اون پسرعمومه