مَڪـرُوبْ
همچین که این خونا از فرق علی جاری شد این خونا جلو چشم اسب رو گرفت
خودشو انداخت رو گردن اسب
اسب رم کرد
داخل لشکر زد
چشمایِ اسب جایی و ندید
مَڪـرُوبْ
نگاهت کردم اما درهمی تو میان لخته خونها مبهمی تو...
تو را قطعه به قطعه چیدم اما؛
چرا هرجور میچینم کمی تو!