#حضرت #خدیجه (سلام الله علیها)
🕯گرفته حال دلم در هوای مادرِ زهرا
▪️دو دیدهام شده باران برای مادر زهرا
🕯هرآنچه دختر پاک و هر آنچه مادر خوب است
▪️فدای مادر زینب فدای مادر زهرا
#وفات #شهادت گونه #حضرت_خدیجه(سلام الله علیها)
#تسلیت_باد. 🕯🏴
eitaa.com/fatemiioon_news
11.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #ببینید
▫️دشمن هزینهی دفاع از حق را بالا میبرد
▪️تنها راه دفاع از حق، سیرهی فاطمی است
سلسله جلسات #خانواده_فاطمی
🔺قسمت اول
http://eitaa.com/fatemiioon_news
📣مهم
فعالان #فضای_مجازی به فرامین #رهبری عمل کنند👇
📌#امام_خامنه_ای: مسلمانها باید با هر عامل مخالفِ وحدت و ضدّ وحدت #مقابله بکنند؛ این یک تکلیفِ بزرگ برای همه ماست...
📌#امام_خامنه_ای: ایران به دنبال شیعی کردن سایر مسلمین #نیست،ایران به دنبال دفاع از قرآن و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیه السلام) و اِحیاء امت اسلامی است
📌#امام_خامنه_ای: کسی که دم از اختلاف بزند. او را #متهم_کنید که دانسته یا ندانسته تحت تاثیر دشمن است، از او #تبری_کنید
📌#امام_خامنه_ای: هر گفته و عملی که موجب برافروخته شدن آتش اختلاف میان مسلمانها شود. خدمت به اردوگاه کفر و شرک و خیانت به اسلام و #حرام شرعی است
eitaa.com/fatemiioon_news
✍ماجرای آشنایی #امام_علی(علیه السلام) و قمبر غلام #امام_علی (علیه السلام)
💠 جوان کافری عاشق دختر عمویش شد، عمویش پادشاه حبشه بود. جوان رفت پیش عمو و گفت: عمو جان من عاشق دخترت شدهام، آمدم برای خواستگاری. پادشاه گفت حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت عمو هر چه باشد من میپذیرم
شاه گفت: در شهر بدیها (مدینه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آن وقت دختر از آن تو، جوان گفت عمو جان این دشمن تو اسمش چیست، گفت اسم زیاد دارد ولی بیشتر او را به نام #علی_ابن_ابیطالب میشناسند جوان فوراً اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدیها شد. به بالای تپهی شهر که رسید دید در نخلستان، جوان عربی در حال باغبانی و بیل زدن است. به نزدیک جوان رفت. گفت: ای مرد عرب تو #علی را میشناسی؟ گفت: تو را با #علی چه کار است؟ گفت: آمدهام سرش را برای عمویم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است.
گفت: تو حریف #علی نمیشوی. گفت: مگر #علی را میشناسی؟
گفت: بله من هر روز با او هستم و هر روز او را میبینم. گفت: مگر #علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم؟! گفت قدی دارد به اندازهی قد من، هیکلی همهیکل من. گفت: خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست. مرد عرب گفت: اول باید بتوانی مرا شکست بدهی تا #علی را به تو نشان بدهم. خب چه برای شکست #علی داری؟
گفت: شمشیر و تیر و کمان و سنان. گفت: پس آماده باش، جوان خندهی بلندی کرد و گفت: تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی؟ پس آماده باش. شمشیر را از نیام کشید. گفت: اسمت چیست؟ مرد عرب جواب داد: عبدالله. پرسید: نام تو چیست؟ گفت: فتاح، و با شمشیر به عبدالله حمله کرد. عبدالله در یک چشم به هم زدن، کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد و با خنجر خود جوان خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشمهایش اشک میآید. گفت: چرا گریه میکنی؟ جوان گفت: من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد، حالا دارم به دست تو کشته میشوم. مرد عرب، جوان را بلند کرد، گفت: بیا این شمشیر، سر مرا برای عمویت ببر. گفت: مگر تو کی هستی؟ گفت: منم اسدالله الغالب #علی_ابن_ابیطالب، که اگر من بتوانم دل بندهای از بندگان خدا را شاد کنم، حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود. جوان، بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت من میخواهم از امروز، غلام تو شوم یا #علی. پس فتاح شد قنبر غلام #علی_ابن_ابیطالب
📚بحارالانوار ج3، ص211
امالی شیخ صدوق
eitaa.com/fatemiioon_news