eitaa logo
🤶🏻مامانوئل🤶🏻
686 دنبال‌کننده
31.7هزار عکس
34هزار ویدیو
207 فایل
سلام دوست عزیزم🤶🏻 من مهلام مامان🤱🏻علی کوچولو(سوپراستار کانال😂) قراره بهترین کانال خرید جمعی باقیمت رقابتی رو بسازیم همچنین آموزش و هرچیز جذابی پیدا کنم میزارم تا از روزمرگی مون فاصله بگیریم😎 🎁همراهم باش تا با شگفتانه ها حالت خوب بشه🎁 @Mahlaershadi
مشاهده در ایتا
دانلود
هیأت خواهران فاطمیون تقدیم میکند. 🌐 نام کتاب: انتظار (خاطرات همسر شهید کاظم رستگار ) نویسنده: سهیلا علوی زاده تعداد صفحات کتاب: ۱۱۲ در اینجا بخوانید👇 @fatemiioon110
کتاب خاطرات شهید کاظم رستگار از زبان همسر شهید ✅همان پادگاني كه محمد هم در آنجا مشغول بـه خـدمت بـود. پـدرم مـاجرا را گفت. محمد چهرهاش باز شد. او كاظم را به خوبي ميشناخت و نـسبت به او نظر كاملاً موافقي داشت. حتي خاطرهاي از او به يادش آمد و بـراي ما تعريف كرد. از آنجايي كه محمد مداح اهل بيت(ع) بود، گفت: «يكـي از شبها، بعد از نماز مغرب و عشاء در پادگان قـرار شـد دعـاي كميـل بخوانيم. مسئوليتش را من قبول كردم و شروع به خواندن روضة حضرت زهرا (س) كردم. در ضمن روضه متوجه شدم كاظم حـال ديگـري دارد. پيشاني به زمين ميكوبيد و ضجه ميزد؛ آن قدر كه نگران حـالش شـدم. روضه را قطع كردم و براي تغيير حال، دعاي كميل را شروع كـردم. ايـن بار ديدم كاظم شديدتر از دفعة پيش گريه ميكند...» پدرم آهي عميق كشيد و با تأثر گفت: «خوش به سعادت ايـنهـا! بـا اين احوالي كه دارند خدا ميداند چقدر و مرتبتي دارند!» محمد كه رفت، پدرم با پادگان توحيد تماس گرفت تا دربـارة كـاظم سؤالاتي بكند. او با اين كار ميخواسـت حجـت را تمـام كـرده باشـد و خيالش از طرف كسي كه دخترش را به او ميسپارد كاملاً راحـت باشـد. جوابي كه از مسئولان پادگان شنيد اين بود: «آقا، اگر به خواست خدا اين وصلت سر بگيرد، شما موفق شديد گـل سـر سـبدِ پادگـان مـا را بـراي خودتان بچينيد!» با اين جواب صورت پدرم غرق رضـايت و آرامـش شـد. گوشـي را گذاشت و به من كه در كنارش نشـسته بـودم لبخنـد زد. وجـودم پـر از شادي شد. شادي از اين كه خداوند در من چنان استحقاقي ديـده اسـت كه كاظم را براي خواستگاريم فرسـتاده اسـت @fatemiioon110