هیأت خواهران فاطمیون تقدیم میکند.
🌐 #کتاب_مجازی
نام کتاب: انتظار (خاطرات همسر شهید کاظم رستگار )
نویسنده: سهیلا علوی زاده
تعداد صفحات کتاب: ۱۱۲
#قسمت_هفتم
در اینجا بخوانید👇
@fatemiioon110
کتاب #انتظار
#قسمت_هفتم
خاطرات شهید کاظم رستگار از زبان همسر شهید
✅همان
پادگاني كه محمد هم در آنجا مشغول بـه خـدمت بـود. پـدرم مـاجرا را
گفت. محمد چهرهاش باز شد. او كاظم را به خوبي ميشناخت و نـسبت
به او نظر كاملاً موافقي داشت. حتي خاطرهاي از او به يادش آمد و بـراي
ما تعريف كرد. از آنجايي كه محمد مداح اهل بيت(ع) بود، گفت: «يكـي
از شبها، بعد از نماز مغرب و عشاء در پادگان قـرار شـد دعـاي كميـل
بخوانيم. مسئوليتش را من قبول كردم و شروع به خواندن روضة حضرت
زهرا (س) كردم. در ضمن روضه متوجه شدم كاظم حـال ديگـري دارد.
پيشاني به زمين ميكوبيد و ضجه ميزد؛ آن قدر كه نگران حـالش شـدم.
روضه را قطع كردم و براي تغيير حال، دعاي كميل را شروع كـردم. ايـن
بار ديدم كاظم شديدتر از دفعة پيش گريه ميكند...»
پدرم آهي عميق كشيد و با تأثر گفت: «خوش به سعادت ايـنهـا! بـا
اين احوالي كه دارند خدا ميداند چقدر و مرتبتي دارند!»
محمد كه رفت، پدرم با پادگان توحيد تماس گرفت تا دربـارة كـاظم
سؤالاتي بكند. او با اين كار ميخواسـت حجـت را تمـام كـرده باشـد و
خيالش از طرف كسي كه دخترش را به او ميسپارد كاملاً راحـت باشـد.
جوابي كه از مسئولان پادگان شنيد اين بود: «آقا، اگر به خواست خدا اين
وصلت سر بگيرد، شما موفق شديد گـل سـر سـبدِ پادگـان مـا را بـراي
خودتان بچينيد!»
با اين جواب صورت پدرم غرق رضـايت و آرامـش شـد. گوشـي را
گذاشت و به من كه در كنارش نشـسته بـودم لبخنـد زد. وجـودم پـر از
شادي شد. شادي از اين كه خداوند در من چنان استحقاقي ديـده اسـت
كه كاظم را براي خواستگاريم فرسـتاده اسـت
@fatemiioon110
12.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخه اینا عقل دارن؟🤦♂
عید رو انداختن ساعت یک نیمه شب😐😉
#نازیا
#قسمت_هفتم
#طنز_سیاسی
#تحویل_سال_۱۴۰۲
http://eitaa.com/fatemiioon_news