فنجان قهوه☕️
پارت ۱
در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود.
خانه قشنگی بود و بیشتر از رنگ قهوهای در آن استفاده شده بود.
هوای بیرون سرد بود و باران می آمد. روبروی در ورودی شومینه ای روشن بود و دوتا مبل کرمی جلوی آن ، روبهروی هم بودند،یک میز چوبی هم وسط دو مبل بود که روی آن فنجانی بود که داخلش کمی قهوه بود،قهوه داخلش تازه بود و نصفش خورده شده بود...
ادامه رمان در کانال زیر...👇🏻
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۱ در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود. خانه قشنگی بود
پارت دوم امشب ساعت ۲۰:۰۰🚶🏻♀☕️
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۱ در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود. خانه قشنگی بود
فنجان قهوه☕️
پارت ۲
بوی قهوه به مشامم خورد.چشمانم را به آرامی باز کردم،نور به چشمم خورد و باعث شد چشمام رو به سرعت باز کنم.
پسری قد بلند رو به رویم ایستاده بود؛ چشم و ابروی مشکی داشت فنجان قهوه را جلویم گرفت و گفت :
+بفرما داداش
گفتم :
_ممنونم خیلی خسته بودم اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد،شرمنده!
گفت :
+اشکالی نداره،ولی خب حواست باشه همه مثل من نیستن که بزارن یک غریبه داخل خونه شون بمونه.
فنجان قهوه را از روی میز برداشتم و قهوه داخلش را نوشیدم و بعد یکی از بیسکوئیت های روی میز را برداشتم و خوردم.
بعداز اینکه قهوه اش را خورد نگاهم کرد و گفت :
+برای چی اومدی اینجا؟چرا هیچ وسیله ای با خودت نیاوردی؟
گفتم :
-برای گردش،بیکار بودم گفتم یه سفر بیام و نمیدونم چیشد که از اینجا سر درآوردم.وسایلم رو دزدیدن ولی خداروشکر گوشیم تو جیب پالتوم بود و اونو نبردن.
فنجان ها را داخل سینی گذاشت و به آشپزخانه برد...
《پایان پارت ۲》
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
امشب با رفیقام رفتم کافه...💜🚶🏻♀ و به خاطره ها پیوست...!✨🚶🏻♀
امشب ۱۴۰۲/۱/۱۰❤️🩹✨
کافه آیتوس...☕️✨
بماند به یادگار...💜
💜E💜F💜R💜Z💜
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۲ بوی قهوه به مشامم خورد.چشمانم را به آرامی باز کردم،نور به چشمم خورد و باعث شد چ
پارت ۳ باشه برای فردا...🚶🏻♀
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودشون میدونن کیان...💜🚶🏻♀
تقدیم به رفیقام...❤️🩹✨
E✨F✨R
@Man_ZT