🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۵ قرار شد غروب بریم جنگل رو ببینیم.برای فردا یعنی شنبه به شهر بریم تا من برای گوش
فنجان قهوه☕️
پارت ۶
دستش را جلویم دراز کرد و گفت :
+داداشت،یاسین و شما؟
لبخندی زدم و گفتم :
-کوچیک شما ارمیا،خوشبختم.
دستم را فشار داد و گفت :
+همچنین خوشبختم داداش ارمیا.
دست هایمان را جدا کردیم؛بعداز کمی مکث گفت :
+نظرت چیه برای نهار بریم جنگل؟ چندتا گوجه و تخم مرغ میبریم یه املت میزنیم باهم.
ازش خوشم اومده بود؛پسر باحالی بود.
لبخندی زدم و گفتم :
-املت تو فضای جنگل،عالیه!
ته آشپزخانه یه در بود که انگار در انباری بود. در را باز کرد و داخل رفت.با یه سبد حصیری نسبتا بزرگ برگشت.
فلاسک رو پر آبجوش کرد و داخل یک دربست پلاستیکی چندتا از آن بیسکوئیت شکلاتی های کرمدار و پودر قهوهی آماده گذاشت.
درِ یخچال را باز کرد و جا تخم مرغی و ظرف گوجه هارا بیرون آورد.فنجان هارا از کابینت چوبی قهوه ای رنگ درآورد و همه وسایل را داخل سبد حصیری گذاشت.
کمی ایستاد و فکر کرد و بعد باز به انباری رفت و با توپ والیبال برگشت.
به سمت چوب لباسی داخل پذیرایی آمد و هودی مشکی رنگش را روی تیشرت سفیدش به تن کرد و کلاه کاموایی سفیدی را روی سرش گذاشت.از جیب یکی از لباس هایی که آویزان بود جوراب هایش را درآورد و...
《پایان پارت ۶》
@Man_ZT