eitaa logo
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
25 دنبال‌کننده
826 عکس
211 ویدیو
0 فایل
ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن زیرا هیچ کس به غیر تو بهای سکونتشان را نخواهد پرداخت...!
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۵ قرار شد غروب بریم جنگل رو ببینیم.برای فردا یعنی شنبه به شهر بریم تا من برای گوش
فنجان قهوه☕️ پارت ۶ دستش را جلویم دراز کرد و گفت : +داداشت،یاسین و شما؟ لبخندی زدم و گفتم : -کوچیک شما ارمیا،خوشبختم. دستم را فشار داد و گفت : +همچنین خوشبختم داداش ارمیا. دست هایمان را جدا کردیم؛بعداز کمی مکث گفت : +نظرت چیه برای نهار بریم جنگل؟ چندتا گوجه و تخم مرغ می‌بریم یه املت میزنیم باهم. ازش خوشم اومده بود؛پسر باحالی بود. لبخندی زدم و گفتم : -املت تو فضای جنگل،عالیه! ته آشپزخانه یه در بود که انگار در انباری بود. در را باز کرد و داخل رفت.با یه سبد حصیری نسبتا بزرگ برگشت. فلاسک رو پر آبجوش کرد و داخل یک دربست پلاستیکی چندتا از آن بیسکوئیت شکلاتی های کرمدار و پودر قهوه‌ی آماده گذاشت. درِ یخچال را باز کرد و جا تخم مرغی و ظرف گوجه هارا بیرون آورد.فنجان هارا از کابینت چوبی قهوه ای رنگ درآورد و همه وسایل را داخل سبد حصیری گذاشت. کمی ایستاد و فکر کرد و بعد باز به انباری رفت و با توپ والیبال برگشت. به سمت چوب لباسی داخل پذیرایی آمد و هودی مشکی رنگش را روی تیشرت سفیدش به تن کرد و کلاه کاموایی سفیدی را روی سرش گذاشت.از جیب یکی از لباس هایی که آویزان بود جوراب هایش را درآورد و... 《پایان پارت ۶》 @Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
خیلی قشنگه😍😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوای بکگراندت رو خودت بسازی؟! این کانال اسم برنامه ش رو گذاشته...! جوین شو چون هیچ‌جای دیگه ای پیداش نمیکنی...! بدو بیا👇🏻 @Man_ZT
فنجان قهوه☕️ پارت ۷ جوراب هایش را درآورد و نشست تا پایش کند.داشتم نگاهش میکردم ، ماتم برده بود.کارش تمام شد و سرش را بالا آورد و زل زد به من و گفت : +چرا نشستی نگای من میکنی؟نمیخوای بیای؟ چشمانم را باز و بسته کردم و با عجله گفتم : -چچ چرا الان پالتوم‌ رو میپوشم میام. نفسی کشید و گفت : +زود باش! بلند شد و رفت به سمت دستشویی.من هم به سمت چوب لباسی رفتم و پالتویم را برداشتم و تنم کردم.در دستشویی را باز کرد و بیرون آمد.به سمت آشپزخانه رفت و با حوله کرمی رنگش صورت و دست هایش را خشک کرد و رو به من کرد و گفت : +آماده‌ای بریم‌؟ دست هایم‌ را داخل جیب پالتوم بردم و گفتم : -آره،بریم! سبد حصیری را از آشپزخانه برداشت و به سمت پذیرایی آمد؛معلوم بود سبد سنگینه،جلو رفتم و گفتم : -بده من بیارمش. توجهی نکرد و به سمت دَر رفت و در را باز کرد... 《پایان پارت ۷》 @Man_ZT
↻ـدُنْیا ـدُو رْوزِهـ ـرِفيقْـ...↻ @Man_ZT