فنجان قهوه☕️
پارت ۷
جوراب هایش را درآورد و نشست تا پایش کند.داشتم نگاهش میکردم ، ماتم برده بود.کارش تمام شد و سرش را بالا آورد و زل زد به من و گفت :
+چرا نشستی نگای من میکنی؟نمیخوای بیای؟
چشمانم را باز و بسته کردم و با عجله گفتم :
-چچ چرا الان پالتوم رو میپوشم میام.
نفسی کشید و گفت :
+زود باش!
بلند شد و رفت به سمت دستشویی.من هم به سمت چوب لباسی رفتم و پالتویم را برداشتم و تنم کردم.در دستشویی را باز کرد و بیرون آمد.به سمت آشپزخانه رفت و با حوله کرمی رنگش صورت و دست هایش را خشک کرد و رو به من کرد و گفت :
+آمادهای بریم؟
دست هایم را داخل جیب پالتوم بردم و گفتم :
-آره،بریم!
سبد حصیری را از آشپزخانه برداشت و به سمت پذیرایی آمد؛معلوم بود سبد سنگینه،جلو رفتم و گفتم :
-بده من بیارمش.
توجهی نکرد و به سمت دَر رفت و در را باز کرد...
《پایان پارت ۷》
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۷ جوراب هایش را درآورد و نشست تا پایش کند.داشتم نگاهش میکردم ، ماتم برده بود.کارش
فنجان قهوه☕️
پارت ۸
در را باز کرد و برگشت تا کتونی های مشکی اش را از جاکفشی بیاورد.من هم کتونی های سفیدم را آوردم و جلوی در گذاشتم و پوشیدم.
راه مشخصی نداشتیم و از همه طرف جنگل بود ولی ما میخواستیم وسط جنگل بشینیم.مدتی مستقیم رفتیم و بعد کمی به سمت راست کج شدیم.صدای آب چشمه و سروصدای پرنده ها به گوش میرسید.
به کنار چشمه که رسیدیم سبد را روی زمین گذاشت رفت سمت سنگ ها و داد زد :
+میشه بیای کمک این سنگ هارو بیاریم؟
معطل نکردم و به سرعت رفتم کمکش.دوتا سنگ رو آوردیم و رویشان نشستیم تا خستگی از بدنمون در بره.بدنش را کش داد و بعد کمی فکر کرد و گفت :
+باید بریم چوب جمع کنیم برای آتیش!
چوب تو محیطی که نشسته بودیم زیاد بود و لازم نبود به جای دوری برای جمع کردنشان بریم.
بعد از جمع کردن چوب ها،آنها را جلوی سنگ ها روی هم ریختیم.کبریت را از جیب هودی اش درآورد و چوب هارا آتش زد.روی سنگ نشسته بود با چوب بلندی چوب های دیگر را جا به جا میکرد؛سرش را بالا آورد و روبه من کرد و گفت :
+اول قهوه بخوریم یا املت؟
ترجیح میدادم نوشیدنی را بعد از غذا بخورم و همینطور خیلی گرسنه ام بود،پس گفتم...
《پایان پارت ۸》
@Man_ZT