۲/۶
یه دفعه کلاس پر شد از صدا، متلک، خنده، یه مداد پرت شد، دو تا صندلی جابهجا شد.
مثل اینکه کلاس داشت خودش رو میجوید.
و من؟ ایستاده بودم وسط معرکه، نه معلم بودم، نه داور، فقط یه تماشاچی.
سعی کردم چیزی بگم، ولی حتی صدام رو نمیشنیدن.
برای لحظهای فقط نگاه کردم. نگاه به همهشون... دنبال یه نقطه شروع.
نفس عمیق کشیدم، آروم و بیصدا رفتم کنار در و وایسادم.
تکیه دادم به دیوار. دستبهسینه. چشم دوختم به پنجره. ساکت.
سه نفر اول ساکت شدن، بعد پنجتا، بعد دهتا. صداها افتاد.
همه برگشتن طرفم...
@Managing_Class
۳/۶
همونطور که نگاه میکردم، گفتم:
– «میدونید منم روزایی دارم که از صدای خودمم بدم میاد؟
ولی فرقش اینه که... منم باید بیام سر کارم.»
سکوت هنوز ادامه داشت...
– «کاش فقط یه بار شما هم وسط یه اتاق ۳۰ نفره، با صدای بلند یکی بهتون میگفت: "اه، حال ما رو بههم زدی"...
اونوقت میفهمیدین من امروز چی کشیدم.»
لبام میلرزید، ولی صدام نه.
ساکت بودم، اما شکسته نه.
کلاس هنوز تو شوک بود...💭
@Managing_Class
۴/۶
رفتم سمت نیمکت محمدرضا. نشستم لبه میز.
– «راستی، چی باعث شد از ریاضی حالت بد شه؟ واقعاً بگو.
ولی فقط تو، نه با داد و بیداد.»
سرش پایین بود.
– «همیشه ازم میخواین پای تخته برم... خب نمیتونم. میترسم. همه مسخرهم میکنن...»
یه لحظه حس کردم قلبم فشرده شد.
نه برای محمدرضا، برای خودم؛ که چرا زودتر نفهمیدم.
سکوت کردم. بعد بلند شدم.
@Managing_Class
۵/۶
– «باشه. امروز پای تخته نمیری. ولی یه کاری باهم میکنیم. میخوای؟»
سرشو آورد بالا. نگاهم کرد. فقط گفت:
– «چی؟»
برگشتم سمت تخته. ماژیک رو برداشتم و گفتم:
– «یه مسابقه تیمی. هر گروه اگه تونست یه تمرین درست حل کنه، یه امتیاز. هیچکس تنها نیست.»
کلاس جون گرفت.
یهدفعه همه پچپچ کردن، گروهبندی، شادی... انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت منفجر میشد.
@Managing_Class
۶/۶
محمدرضا جزو گروه سوم بود. تمرین رو خودش ننوشته بود، ولی با انگشت نشون میداد. کمک میکرد.
آخر کلاس، وقت رفتن، همون پسر که مداد پرت کرده بود، برگشت و آروم گفت:
– «خانم... ببخشید، ما گند زدیم. امروز شما خیلی باحال بودین.»
لبخند زدم.
تو دلم گفتم:
نه، من باحال نبودم. من فقط نفس کشیدم. و وایسادم
و ساکت موندم تا صداشون دوباره برگرده سمت من...
@Managing_Class
✨
گاهی هیچ جادویی لازم نیست.
فقط چند ثانیه سکوت، یه نگاه، و تصمیمی که داد و بیداد توش نیست؛ فهمه.
🔥 فهمِ اینکه هر کلاس، یه آتیش داره… ولی تو هم میتونی یاد بگیری آتشنشانی با صدای آروم باشی.
🎬 پایان قسمت اول 🎬
جهت خواندن سایر قسمت ها در کانال کلاسداری نوین عضو شوید:
@Managing_Class
::
اومدم حرم امام رضا جان
نایب الزیاره همگی شما
.
بگید ببینم اینجا کدوم بخش حرمه؟! ☺️
👤 @Alihajipour_admin
::
.
میخوام یک عکسی رو ارسال کنم براتون
داخلش صحبت های زیادیه
البته یدونه هم نبوده
توی این چند روز تعداد زیادی از این پیام ها به دستم رسیده
.
.
#نظرات_شما
البته کاری ندارم که فامیلم رو اشتباه گفتن 😅🙏🏻
اما ایشون تمام اپیزود های کلاسداری ما و تمام مطالب ما رو روزانه دنبال میکنند.
.
اولا که خوشحالم به دلتون نشسته و تونستید استفاده ببرید.
✨ سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند
.
دوماً چرا مطالبی که روزانه منتشر میکنیم جذابن؟
چون این مطالب واقعا حاصل تجربه چندین ساله من در زمینه کار با نوجوانه
نه فقط در مدرسه، در موسسات مختلف و مجموعه های آموزشی و فرهنگی متعدد
به همین علت برای همه کسانی که در این حوزه فعالیت دارند جذابه.
.
سوما اینکه من برای انتشار مطالب روزانه مطالعه دارم، روزانه فکر میکنم و تقویم مطالبی رو آماده میکنم تا این مطالب بتونه مفیدترین حالت ممکن رو داشته باشه که الحمدلله بازخوردهای شما نشون میده که داشته
ما با تمام قدرت در تیم کلاسداری نوین داریم برای تولید خاص ترین محتوا ها برای شما خوبان تلاش میکنیم
نظرات مثبت شما هم بدرقه راه ماست 🌟🌷