.
من توی مدرسه هر سالی که با بچه ها کلاس داشتم هفته ای یک زنگ خوراکی میخوردیم سر کلاس
یا خودشون میاوردن
یا جشن داشتیم و یک نفر تهیه میکرد برای همه
یا اصلا با همدیگه سر کلاس درست میکردیم
.
.
مهم این بود که تایم مشترکی رو کنار همدیگه داشته باشیم.
خارج از درس و امتحان
🛎 یک زنگ کاملا مجزا با خیال راحت
.
.
💟 تقویت حس تعلق و همدلی
🍽 وقتی بچهها کنار هم غذا میخورن، احساس گروهی بودن، دوست بودن، و تعلق داشتن به کلاس درشون تقویت میشه.
.
.
🏫 فرصت آموزش رفتارهای اجتماعی
میتونی غیرمستقیم آموزش بدی که چطور
✔️ با ادب تعارف کنن
✔️ منتظر نوبت بمونن
✔️ به هم احترام بذارن
✔️ یا حتی با هم تقسیم کنن.
.
🛑 کاهش تنشها و درگیریها
وقتی هر روز فرصتی هست برای صمیمیت، تنشهای بین بچهها کمتر میشه.
حتی بچههایی که باهم مشکل دارن، سر یه لقمه مشترک صلح میکنن!
.
.
⏰ ✅ فرصت برای هدایت غیرمستقیم و تربیت آرام
مثلاً اگه دانشآموزی غذای سالم آورده، معلم با یه تشویق ساده، الگوی خوبی ایجاد میکنه.
🧴یا میتونه دربارهی بهداشت، شکرگزاری، یا حتی مصرفگرایی حرف بزنه، بدون اینکه کلاس خشک بشه.
.
اگه معلمی هستی که توی چالش های بچه ها با همدیگه نمیدونی چیکار کنی
یا زمانی که بچه ها دیگه حوصله درس رو ندارن و حتی 😧 حوصله بازی رو هم ندارن باید چه رفتاری داشته باشی
برو قسمت اول #سریال_کلاسداری_نوین رو بخون
🟢 قسمت اول
یا اگر با دانش آموزهایی مواجه هستی که نمیدونی دقیقا با رفتاراشون میخوان چیو بهت ثابت کنن و برات رفتاراشون عجیب و غریبه برو قسمت دوم رو بخون
🔴 قسمت دوم
⚜ کلاسداری نوین، مرجع آموزش های تخصصی معلمان
💌 @Managing_Class
🎞
#سریال_کلاسداری_نوین
قسمت سوم:
روزی که بغضم شکست
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
۱/۵
صبح با سردرد بیدار شدم.
از اون صبحایی که حتی نور چراغ اذیتت میکنه.
با خودم گفتم: فقط امروزو رد کنم... لازم نیست حتما بدرخشم، فقط رد شه.
اومدم مدرسه. حیاط پر سر و صدا بود.
توپ، جیغ، دویدن، کلکل... اما من تو حال خودم بودم.
رفتم کلاس، نشستم پشت میزم.
لبخند مصنوعی رو گذاشتم رو صورتم، مثل نقاب.
زنگ اول، علوم داشتم با کلاس پنجم.
از همون اول معلوم بود بچهها بیحالان.
دفتر رو از هادی خواستم، گفت:
– «صبح جا گذاشتم، مامانم گفت مهم نیست اگه نبرم، خیلی چیز خاصی توش ننوشته بودیم.»
وسط درس، علیرضا گفت:
– «خانم! هه ببخشید… آقای معلم! کی زنگ میخوره. آدم خوابش میگیره از این درس!»
👉🏼 @Managing_Class
۲/۵
بچهها خندیدن.
من نه.
میخواستم یه چیزی بگم…
یه حرف محکم…
ولی چیزی از دلم درنمیاومد.
انگار داشتم از درون تهی میشدم.
کلاس خنثی بود، نگاهها بیحال، هیچکس توی چشمم نگاه نمیکرد.
حس میکردم نادیدهام، بیاثر، فراموششده.
زنگ تفریح که خورد، بچهها ریختن بیرون.
من اما موندم.
نشستم پشت میز، دفتر حضور و غیاب جلو روم، با خودکار شروع کردم خطخطی کردن… مثل یه آدم خسته از تکرار، از بینتیجه بودن.
👉🏼 @Managing_Class