🛑 کاهش تنشها و درگیریها
وقتی هر روز فرصتی هست برای صمیمیت، تنشهای بین بچهها کمتر میشه.
حتی بچههایی که باهم مشکل دارن، سر یه لقمه مشترک صلح میکنن!
.
.
⏰ ✅ فرصت برای هدایت غیرمستقیم و تربیت آرام
مثلاً اگه دانشآموزی غذای سالم آورده، معلم با یه تشویق ساده، الگوی خوبی ایجاد میکنه.
🧴یا میتونه دربارهی بهداشت، شکرگزاری، یا حتی مصرفگرایی حرف بزنه، بدون اینکه کلاس خشک بشه.
.
اگه معلمی هستی که توی چالش های بچه ها با همدیگه نمیدونی چیکار کنی
یا زمانی که بچه ها دیگه حوصله درس رو ندارن و حتی 😧 حوصله بازی رو هم ندارن باید چه رفتاری داشته باشی
برو قسمت اول #سریال_کلاسداری_نوین رو بخون
🟢 قسمت اول
یا اگر با دانش آموزهایی مواجه هستی که نمیدونی دقیقا با رفتاراشون میخوان چیو بهت ثابت کنن و برات رفتاراشون عجیب و غریبه برو قسمت دوم رو بخون
🔴 قسمت دوم
⚜ کلاسداری نوین، مرجع آموزش های تخصصی معلمان
💌 @Managing_Class
🎞
#سریال_کلاسداری_نوین
قسمت سوم:
روزی که بغضم شکست
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
۱/۵
صبح با سردرد بیدار شدم.
از اون صبحایی که حتی نور چراغ اذیتت میکنه.
با خودم گفتم: فقط امروزو رد کنم... لازم نیست حتما بدرخشم، فقط رد شه.
اومدم مدرسه. حیاط پر سر و صدا بود.
توپ، جیغ، دویدن، کلکل... اما من تو حال خودم بودم.
رفتم کلاس، نشستم پشت میزم.
لبخند مصنوعی رو گذاشتم رو صورتم، مثل نقاب.
زنگ اول، علوم داشتم با کلاس پنجم.
از همون اول معلوم بود بچهها بیحالان.
دفتر رو از هادی خواستم، گفت:
– «صبح جا گذاشتم، مامانم گفت مهم نیست اگه نبرم، خیلی چیز خاصی توش ننوشته بودیم.»
وسط درس، علیرضا گفت:
– «خانم! هه ببخشید… آقای معلم! کی زنگ میخوره. آدم خوابش میگیره از این درس!»
👉🏼 @Managing_Class
۲/۵
بچهها خندیدن.
من نه.
میخواستم یه چیزی بگم…
یه حرف محکم…
ولی چیزی از دلم درنمیاومد.
انگار داشتم از درون تهی میشدم.
کلاس خنثی بود، نگاهها بیحال، هیچکس توی چشمم نگاه نمیکرد.
حس میکردم نادیدهام، بیاثر، فراموششده.
زنگ تفریح که خورد، بچهها ریختن بیرون.
من اما موندم.
نشستم پشت میز، دفتر حضور و غیاب جلو روم، با خودکار شروع کردم خطخطی کردن… مثل یه آدم خسته از تکرار، از بینتیجه بودن.
👉🏼 @Managing_Class
۳/۵
همینطور که فرو رفته بودم تو فکر، در کلاس باز شد.
– «آقا اجازه؟»
محمدامین بود.
آروم، با چهرهی جدی همیشگی، ولی این بار یه کاغذ تو دستش بود.
– «یه چیزی کشیدم براتون... میتونم نشون بدم؟»
بدون حرف سر تکون دادم. اومد جلو.
نقاشیش یه نیمکت بود، یه تخته، چند تا بچه، و یه معلم که ایستاده بود جلوی کلاس.
زیرش با مداد نوشته بود:
وقتایی که دلم گرفته یا توی مدرسه مشکلی برام پیش میاد فقط پیش شما میتونم بیام و مشکلم رو حل کنم
👉🏼 @Managing_Class
۴/۵
اشکم بیصدا سرازیر شد.
همونجا، پشت همون میز رو همون دفتری که لحظهای قبل داشتم خطخطی میکردم…
نه از ناراحتی،
از اینکه یکی هنوز حس میکرد که بودنم مهمه. یکی هنوز داشت منو "معلم خودش" میدونست.
محمدامین گفت:
– آقا اگه حالتون خوب نیست، اشکالی نداره. منم بعضی روزا همینطورم… ولی فرداش بهترم.
فقط نگاهش کردم. حرفی نزدم. فقط لبخند زدم.
و تو دلم گفتم:
هنوز هم میارزه. برای همین یه نفر، هنوز هم میارزه...
👉🏼 @Managing_Class
۵/۵
✨
گاهی وقتا یه جمله ساده از یه پسر بچهی ساکت میتونه دنیای یه معلمو عوض کنه.
✨
ما فکر میکنیم باید همیشه محکم باشیم. ولی گاهی، اشک ریختن جلوی تخته، خودش قشنگترین نوع «قوی بودنه».